نجوایی شنیدم زمانیکه وحشت تنهایی وبی پناهی چون اهریمنی پلید مرا احطه کرده بود
راز رهایی من موسیقی بود
او این را گفت و ناگهان درختان و چمن زار
رودخانه ها و سنگها
خاک و خوشه های گندم و هرچه بودونبود به صدا درآمدند و مینواختند آنچه را که از ذهنم می گذشت
با شکوه ترین ارکستر با بی نهایت نوازنده به رهبری او می نواختند تا بگذرم از شر اهریمن پلید
از کوه شیطان و از آن غبار نارنجی مکدر
به پرواز درامدم
و ناقوسهایی بر روی ذریایی سفید رنگ با عظمتی وصف ناپذیردیدم که نوای بخشش را سر می دادند
ومن باپرواز به سوی افقی بیکران
با انواری شگرف بینهایت شدم

محمدبلوکات