سه ماه دیگه این وبلاگ توسط بلاگفا نابود میشه و میشه فهمید تمام سرگذشت من چقدر کوتاه بود و بعد از مرگم فقط سه ماه دوام میاره و از یاد شما دوستان شاید به اندازه یه افسوس و یا فقط یک کلمه ، احمق .
زندگی همینه همیشه همین بوده هیچ وقت بهت اجازه نمیده بگی خداحافظ پس لحظه ای برای خدانگهدار گفتن وجود نداره
زندگی همینه اونقدر حافظه اش ضعیفه که اگه خیلی دوستت داشته باشه تو رو با تموم خاطراتت فقط سه ماه حفظ میکنه و انسانها از اون بی وفا تر که به اندازه یک کلمه
هیچ کس اینچنین به کشتن خویش بر نخواست که من به زندگی نشسته ام
بوی تنباکوی خیس شده تمام فضای حیاط رو پر کرده ، از لابلای برگها میتونی صورت زیبای ماه رو ببینی . یعنی ماه همیشه اینقدر زیبا بوده چقدر سریع اتفاق افتاد انگار همین پریروز بود داشتم میگقتم بخت ما رو با گل سرشتند . آرش کجایی ( اینو مامانم گقت )
اومدم
میگم چه خوب شد این کت رو خریدم و گرنه الان روم نمیکرد باتون بیام خواستگاری ، مامان جون فقط ببینیش نمیدونی چه عروسی برات انتخاب کردم ، اینقده خوشگله اینقده خانمه .
مامان میگه: خوبه نمی خواد اینقدر تعریف کنی قیافه طرف رو می خوایی چی کار تو باید جوری از اون خوشت بیاد که اگه پنجاه سالت شد و اونم از ریخت افتاد هنوز دوستش داشته باشی.
_ یعنی میگی وایسم تا پنجاه سالش بشه اونوقت اگه ازش خوشم اومد برم خواستگاریش . حالا شانس اوردیم بابا از این تفکرات نداشته و گرنه من یکی که هنوز به دنیا نیومده بودم .
آجی میگه : راستی آرش از کجا پیداش کردی .
منم مث دخترها غمزه میرم و میگم من اونو پیدا نکردم ، اون منو پیدا کرد .
ولی از شوخی گذشته اگه راستش رو بخوایی تو خیابون .
_ آرش تو از این کارها نمیکردی .
ببین این چیزها دست خود آدم نیست که ، یه روز اتفاقی که با یکی از بچه ها رفته بودیم خیابون گفتم ببین امروز هیچ حرف نزن می خوام حواسم جمع باشه
_ دنبال کسی میگردی .
_ آره ولی نمیدونم کیه ، سالهاست دنبالش میگردم ولی نمیدونم چرا پیداش نمیکنم .
_ نکنه می خوایی زن بگیری ، ناقلا نگفته بودی .
_ دیوونه گفتن می خواد از بچه گی دارم دنبالش میگردم . یه چیزی بهم میگه امشب پیداش میکنم واسه همین میگم هیچی نگو .
_ آرش ، آرش تو خیابون رو نگاه کن ببین اون نیست
_ الانه که بزنم تو سرت این چیه انتخاب کردی
.
.
.
نگاش کن فکر کنم خودشه ، چقدم خوشگله ، یه دقیقه اینجا باش
_ می خوایی چی کار کنی
_ چیه نکنه تو میخوایی بری خواستگاریش
_ نه دیوونه ، آخه اینجوری ، اصلا می دونی می خوایی چی بهش بگی
_ اولا مگه چمه دوما از قدیم گفتن هیچ آدابی و ترتیبی مجو هر چه می خواهد دل تنگت بگو
یه چیزی از من به تو نصیحت وقتی حرف خودش بیاد قشنگ تر میشه
_ حالا مثلا بگو ببینم می خوایی چی بگی
_ چه میدونم میگم میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم
_ بعدش چی
_ هیچی میگم (با لهجه اهوازی) دوست دارم قصد ازدواجی
یه تنه مث شیر میرم جلو ، ولی قلبم داره از حلقومم میاد بیرون ، دقیقا پشت سرشم
یکهو فروشنده داد میزنه آقا می بخشید اینجا زنونه فروشیه لطف میکنید بیرون منتظر باشید ، منم که تازه فهمیدم اومدم تو چه مغازه ای هزار تا رنگ عوض میکنم و میام بیرون ، دم در یه پسره که پنج شش سالی از من بزرگتره با نیشخند میگه بیا اینجا ، بیا پیش خودمون بعد میگه تو یکی وضعت از همه ما خرابتره
میگم : چه طور .
توی زن ذلیلی ، مرد مومن آدم که سرشو نمیندازه پایین که زنش هر جا رفت دنبالش بره .
و در ادامه به بچه ای که کنارش وایساده میگه برو به مامان بگو عمه زنگ زده گفته پس کجایید؟ .
بی اختیار چشمهام بدنبال بچه حرکت میکنه و میرسه پشت سر همون که یه دقیقه پیش خاطرخواش شده بودم .
خودمو از تخت و تا نمی اندازم و میگم ماشاالله بهتون نمیآد بچه این سنی داشته باشید
طرف میگه : نه بچه خودم نیست برادرزادمه ، اینها شش سال بچه دار نمیشن تا اینکه میرن تهران پیش دکتر ..... دوا درمون میکنن خدا این بچه رو بهشون میده .
من میگم: این خانمها هم می خوان چیزی بخرن آدم رو کلافه میکنن ، فکر کنم تا خریدش رو کنه میتونم یه کار راه بندازم ، با اجازه از مصاحبت تون خوشحال شدم و یه اشاره به محسن میکنم که جیم شیم .
از مهلکه که دور میشیم به محسن میگم فهمیدی چی شد ، خدا بهمون رحم کرد ، طرف حداقل دوازده سال بود که ازدواج کرده .
.
.
.
هوا تقریبا تاریک شده بود و دیدن جزئیات صورت تو اون تاریکی کار من نبود ، چند مورد دیگه هم پیش اومد ولی هیچ کدوم باب دندون نبود
تمام مدت تو راه خونه به این فکر میکردم که خدایا جون من راستشو بگو کجا قایمش کردی .
به خونه که میرسم چند دقیقه ای توی حیاط میشینم و به آسمون خیره میشم و به ماه که از لا بلای برگها چشمک میزنه نگاه میکنم ، بوی تنباکوی خیس شده فضا رو پر کرده
آرش کجایی ، بیا بالا شام حاضره ( اینو مامانم میگه )
اومدم
صدای ترمز یه ماشین دم در خونه همسایه بغلی به گوش میرسه ، و صدای بسته شدن در ماشین و چند نفر که پیاده شدن . صدای جوونی میگه : میگم چه خوب شد این کت رو خریدم و گرنه الان روم نمیکرد باتون بیام خواستگاری ، و بعد ادامه میده مامان جون فقط ببینیش نمیدونی چه عروسی برات انتخاب کردم ، اینقده خوشگله اینقده خانمه .
صدای زنی میگه : خوبه نمی خواد اینقدر تعریف کنی قیافه طرف رو می خوایی چی کار تو باید جوری از اون خوشت بیاد که اگه پنجاه سالت شد و اونم از ریخت افتاد هنوز دوستش داشته باشی.
منم تو حیاط به خودم میگم اگه من جای پسره بودم به مامانه میگفتم : یعنی میگی وایسم تا پنجاه سالش بشه اونوقت اگه ازش خوشم اومد برم خواستگاریش . حالا شانس اوردیم بابا از این تفکرات نداشته و گرنه من یکی که هنوز به دنیا نیومده بودم . ادامه مطلب در سطر دهم
پیوست : از قرار قصه بالا راست و دروغش مهم نیست چیزی که در قالبش می خواستم بگم مهم بود
برای کسانی که منو نمیشناسن بگم یه سری از خصوصیاتم رو مینویسم
مرد متولد بهمن داراي دوستان زيادي است، از اقرار به نقطه ضعف هاي خود منزجر است، حسود و سوءظني نيست، هارت و پورت و هياهو دارد، در ازدواج كند است، در بيماري وسواسي است.مرد متولد بهمن نبايد انتظار داشته باشيد كه در امور عشقي رفتاري مشابه مردان ديگر داشته باشد، يك چنين انتظاري از يك چنين مردي بدون شك موجب نااميدي شديد شما خواهد شد. وقتي پاي دوستي در ميان است، شما مي توانيد به طور نامحدود روي او حساب كنيد، اما عشق براي او چيز ديگري است.رفتار يك پسر جوان متولد بهمن با شما در هيچ صورتي مشابه رفتار پسران ديگر نيست، اين رفتار ظاهرا چنان است كه يقين داريد كوچكترين علاقه اي به شما ندارد و آن وقت يك روز ناگهان مي بينيد كه از شما خواستگاري مي كند، دليل آن هم خيلي ساده است، آن ها حتي با بدترين دشمنان خويش حرف خود را با جمله: « ببين دوست من » شروع مي كند، براي ايشان هر رابطه اي داراي يك قاب بزرگ دوستي است،اما هيچ بعيد نيست كه در ميان اين قاب هاي بزرگ يكي داراي يك قاب مضاعف به اسم عشق باشد.يكي از دلايل دير ابراز كردن عشق در متولد بهمن اين است كه عليرغم علاقه شديدي كه به آگاه شدن به اسرار ديگران دارد، از برملا كردن راز دل خويش خود داري مي كند. دائما سعي مي كند آنچه را كه در درونش مي گذارد، مخفي نگاه دارد. به نظر عده اي از روانشناسان مرد متولد بهمن از سر در گم كردن ديگران لذت مي برد.مرد متولد بهمن ذاتا اجتماعي است و به اين دليل اگر ورزشكار باشد، عضو بي نظيري در بازي هاي تيمي خواهد بود، او مقررات حاكم بر رفتار و وظايف گروه ها را به خوبي درك مي كند، براي هر يك از اطرافيان خويش ارزش قائل است، در حالي كه فقط براي تعداد محدودي از كساني كه با ايشان برخورد مي كند، ارزش خيلي خاص قائل است. اغلب مردان متولد اين ماه خودخواه و مغرور هستند، اما دقت كنيد كه اين نقص را به رخ شان نكشيد زيرا به هيچ صورتي نمي توانند انتقاد را تحمل كنند و اين ضعف چنان در ايشان شديد است كه اگر فرشته اي را كه خود در نظر ديگران ساخته اند، بشكنيم، به كلي اعتماد به نفس خود را از دست ميدهد.مرد متولد بهمن به عبارت ديگر به صورتي غير عادي افكاري در سر مي پروراند كه اصلا عملي نيستند، و به اين دليل در طول زندگي راه و روش خويش را مرتبا تغيير مي دهد. يكي ديگر از اختصاصات او اين است كه خيلي پركار به نظر مي رسد، درحالي كه اگر دقت كنيم، متوجه مي شويم كه قسمت اعظم آن فقط هياهو است نه كار مثبت. يكي از محسنات او اين است كه ميتواند منافع خود را به خاطر منافع ديگران ناديده بگيرد، پس به عنوان شريك زندگي مي توانيد اميدوار باشيد كه به خواسته هاي شما مطرح خواهد بود، در اين جهان پهناور ميليون ها نفر زندگي مي كنند كه هر كدام خواسته هايي دارند و خواسته هر كس هم براي خودش اهميت خاص دارد. براي مرد متولد بهمن هرگز اين امكان وجود ندارد كه به خاطر يك نفر از دنيا برود، او جزيي از جمع است و اين وضع را تا آخر عمر هم حفظ خواهد كرد.تجزنه و تحليل همه مسائل و مواردي كه با آنها مواجه مي شود، كار ابدي اين مرد است، به اين دليل يكي از وظايف دائمي شما اين بايد باشد كه دقيقا مراقب رفتار و گفتار خود باشيد زيرا در سر شوهرتان روزي هزار بار جمله منظورش از اين كار ( يا اين حرف ) چه بود؟ تكرار مي گردد و هر دفعه هم با موشكافي فراوان به جست و جوي جواب آن مي پردازد. يافتن جواب براي مسائل مختلف او را به شدت تحريك مي كند. اگر ديديد شبي بي خوابي به سرش زده است و مرتب اين شانه مي شود، علت را عدم موفقيت در حل جدول كلمات متقاطع روزنامه عصر بدانيد. دختري كه بخواهد او را به دام ازدواج بيندازد، بايد حتما دوز و كلكي جور كند. يك كتاب باز هرگز مورد مطالعه او قرار نمي گيرد، كنجكاوي او هميشه به صفحاتي است كه لبه آنها به هم چسبيده است. اگر شما در روزهاي قبل از ازدواج به او بي محلي كنيد و يا سرتان فقط به كار خودتان مشغول باشد، از او واكنشي خواهيد ديد كه به راستي تعجب آور خواهد بود. اگر يك هفته از تماشاي فيلمي اظهار رضايت بكنيد و هفته بعد بگوييد كه حوصله رفتن به سينما را نداريد، فورا اين سئوال در سر او پيدا مي شود كه چرا تا اين حد دمدمي مزاج هستيد،كمااينكه او به طور مرتب از خود مي پرسد چرا فلان عطر را زده ايد، چرا لباستان اينقدر كوتاه است، چرا اينطور توالت كرده ايد و ... تا جواب يك يك اين سئوالات را پيدا نكند، كوچكترين قدمي پيش نمي گذارد. طبيعي است كه اين دست به دست كردن ها و طفره رفتن ها و بي تفاوتي ظاهري ممكن است شما را فراري بدهد، آن وقت او با نگاهي حسرت بار از كف رفتن شما را نظاره مي كند و بعد به دنبال سوژه ديگري براي بررسي مي رود. او ذاتا شلوغ است و حتي در خنديدن نيز سر و صدا به راه مي اندازد. ضمنا در روابط با همسر خود اهل خشونت نيست و بد رفتاري او فقط در حد سرپوش گذاشتن به روي ضعف هاي شخصيت خويش است. به احتمال خيلي زياد مرد متولد بهمن در طول زندگي خود مقام و شخصيتي كسب مي كند. او براي اينكه سري توي سرها داشته باشد، خود را به آب و آتش مي زند و بالطبع ممكن است يك بار موفق بشود، اين موفقيت مي تواند از بردن جايزه نوبل تا انتخاب شدن به عنوان بلند قد ترين مرد شهر باشد.گروهي از مردان بهمن ماه به شدت وسواسي هستند كه شايد علت آن ترس خارق العاده آنها از ميكرب و بيماري است. البته او حداكثر سعي ممكن را به عمل مي آورد تا اين ترس خود را، مخصوصا از نظر كسي كه نسبت به او تعلق خاطري دارد، پنهان كند، اما با اندكي دقت مي توان اين ترس را در واكنش هاي غير عادي او ملاحظه كرد. آلرژي يكي ديگر از نقاط ضعف اوست تا حدي كه اگر روزي به شما گفت نگاه كردن به لوازم آرايشي كه به كار مي بريد، موجب كهير زدن او مي گردد. تعجب نكنيد، طبيعي است كه يك چنين آدمي ا اين همه حساسيت در مقابل عوامل خارجي مي تواند موجب سر درگمي پزشك نيز بشود.مردي كه دربهمن ماه به دنيا آمده قادر به بازگو كردن احساسات عاشقانه خود نمي باشد و اين بي تجربگي گاهي از جانب جنس مخالف سوء تعبير مي گردد. او هرگز به شما يك پالتوي شيك و يا يك انگشتر الماس هديه نخواهد داد، اما زندگي با او بدون پالتو و يا يك انگشتر الماس هم مي تواند مسحور كننده باشد.بدترين خصلت او از نظر زبان اين است كه بر خلاف متولدين خرداد، مرداد، مهر و دي به اين آساني ها تن به ازدواج نمي دهد و بسياري از ايشان تا ايام ميانسالي خود را از قيد و بند ازدواج بر كنار نگاه مي دارند. اگر در ازدواج خيلي محافظه كار است. در عوض در دوستي سخاوتمند است و دوستي هاي او گاه شكوهمند و بسيارعميق است كه به آساني با عشق اشتباه مي گردد. به همين جهت زن ايده آل براي او زني است كه بيشتردوست او باشد و توقع برخوردار شدن از احساسات شديد عاشقانه را نداشته باشد.حسادت در قاموس اين مرد معنا ندارد و تا زماني كه خلاف آن ثابت نشده به شما اعتماد نشان مي دهد. اين امر به خاطر آن نيست كه اطولا آدم خوشبيني است و به همه اعتماد دارد، بلكه به علت آن است كه قبل از خواستگاري شما را از هر نظر تحت آزمايش قرار داده است. به موازات حسادت، خيانت نيز در زندگي او جايي ندارد، منظورم اين است كه مرد متولد اين ماه، با وحود آنكه به سكس بي علاقه نيست و گاه لاف عياشي هم مي زند، تقريبا هيچگاه دست از پا خطا نمي كند، اگر ديديد شوهر متولد بهمن شما در مجالس و ميهماني ها خيلي با زن هاي ديگر گرم مي گيرد، مطمئن باشيد كه يكي از والدين او متولد برج آبان است.مرد متولد بهمن پس از آنكه همسر خود را انتخاب كرد، خيال خود را از اين بابت به كلي راحت تصور مي كند و به اين فكر مي افتد كه حالا مي تواند به موضوعات مهمتري بينديشد. سكس براي او جاي بسيار مخصوصي در زندگي ندارد و بازتاب اين امر در روابط دوستانه او با دخترها نيز ديده مي شود. او ممكن است فقط به اين دليل كه دوستي او با يك دختر دارد حالت صادقانه خود را از دست مي دهد، كليه روابط خود را با وي به طور كاملا ناگهاني و غير قابل پيش بيني قطع مي كند. خيال نكنيد كه اين كار او فقط قلب دختر را مي شكند، قلب او نيز جريحه دار مي گردد. مرد متولد بهمن شكستگي قلب خود را به شدت از ديگران پنهان نگاه مي دارد زيرا از نظر روحي طوري است كه اگر نقاط ضعف او برملا بشود، به كلي خرد و مضمحل مي گردد. اگر روزي عاشق يك مرد جذاب متولد بهمن شديد، فورا از خدا بخواهيد كه يك صبر ايوب به شما ارزاني دارد. زيرا براي شنيدن جمله « عزيزم با من ازدواج مي كني» حتي يك قرن انتظار كشيدن زماني طولاني نخواهد بود.مرد متولد بهمن گهگاه به لاك خود فرو مي رود، بي جهت ناراحت نشويد و مزاحمتي برايش فراهم نياوريد، ديري نمي گذرد كه به دنياي همگان باز مي گردد و شما را در روياهايي كه داشته است، شريك مي سازد، از اين موقعيت حداكثر استفاده را بنماييد زيرا يكي از آن موارد نادر است كه مي توانيد در احساسات او شريك بشويد.او احتمالا بهترين نان آور شهر نخواهد بود اما به خوبي قابليت آن را دارد كه كاري بكند كه تمام دنيا از آن بهره مند گردد و يا اولين كسي باشد كه قدم بر روي مريخ مي گذارد. زن كه شوهر وي متولد بهمن ماه است، بايد هر لحظه انتظار مواجه شدن بايك رويداد تعجب آور را داشته باشد، پس اگر يك روز خبر ورشكستگي او را شنيديد، كاخ آرزوهاي خود را خراب شده تصورد نكنيد، هيچ بعيد نيست كه دو روز بعد، با يك گوني اسكناس به منزل بيايد البته تعدادي مرد متولد بهمن وجود دارند، اما داشتن پول زياد آرزوي بزرگ او در زندگي نيست. بررسي ها نشان مي دهد كه ثروت اغلب ثروتمندان متولد اين ماه يا باد آورده است و يا در اثر برخورداري از كمك دوستان و اطرافيان، گردآوري شده است. به هر صورت ثروت زياد چيزي نيست كه او واقعا استحقاق آن را داشته باشد و يا براي رسيدن به آن فداكاري كرده باشد. يك دليل ديگر هم ممكن است براي وجود مقادير متنابهي پول در حساب بانكي او وجود داشته باشد و آن هم پس انداز براي روز مبادا و ايام پيري است. از نظر دست و دلبازي و پول خرج كردن بيشتر تابع عقل است تا احساسات، اما به نفع شما است كه هميشه زير پارچه روي طاقچه چند تا اسكناس درشت پنهان كنيد، اگر پاي تظاهر در ميان نباشد، هرگز دريافت كننده يك هديه گرانبها نخواهيد بود مگر اينكه يكي از والدين او متولد فروردين، تير، آذر يا اسفند باشند كه در اين صورت آفتاب گاهي از مغرب در مي آيد. از نظر بچه ها، او حرف گوش كن ترين پدر دنيا است. به علاوه او تنها پدري است كه پسرش به هنگام مواجه شدن با مشكلات عاشقانه با فراغ بال به او رو مي آورند، چون يقين دارند كه با حوصله بسيار به آنچه مي گويند، گوش مي دهد و منطقي ترين و قابل قبول ترين راه حل ها را عرصه مي كند. به عبارت ديگر او حلال مشكلات فرزندان خود مي باشد. يادتان باشد بزرگترين دليل ازدواج او با شما اين است كه مي خواهد مونس و همدمي داشته باشد، كسي كه دائما با او باشد و احتياجات و نيازهاي وي را مرتفع سازد و به هيچ وجه مايل نيست كه خواندن كتاب، تماشاي تلويزيون و يا حتي شركت در يك ميهماني زنانه مانع انجام اين وظايف بشود. نظر او درباره يك مادر و يك زن ايده آل خيلي ساده است. زني كه به طور دائم به او بپردازد. وقتي او چيزي خواست، متوقع است كه خيلي فوري خواسته او را برآورده سازيد.مرد متولد بهمن عشق اول خود را براي تمام عمر در خاطره نگاه مي دارد. اين عشق را با اولين قراري كه با يك دختر مي گذارد و يا اولين دختري كه با او روابط صميمانه برقرار مي سازد، اشتباه نگيريد. عشق اول او، آن دختري است كه براي اولين بار قلب او را به طپيدن واداشته است. او مي تواند جزئيات اين عشق را جزء به جزء براي زن خود تعريف كند، آنچه او در اين باره مي گويد، ممكن است براي شنونده كاملا خسته كننده باشد، اما براي خود وي بسيار شكوهمند است،با توجه به اين امر است كه اگر همسر اين مرد، عشق اول او هم باشد، به راستي مالك قلب او خواهد بود.روي هم رفته بايد گفت كه زندگي با اين مرد مطبوع و خوش آيند است و مخصوصا اگر از زمره زناني هستيد كه از وجود رويدادهاي شگفت انگيز در زندگي خود لذت مي بريد، بدون درنگ زن يك پسر متولد بهمن بشويد
امشب هم یه شب مث هزاران شب دیگه ، مث هزاران شبی و هزاران روزی که ما انسانها خوابیم مثل تمامی روزهای درگذر ما . شبی آرام و صبور در انتظار سپیده دم . شبی خاموش چون هزاران هیاهو چون هزاران ناله شبانگاهان چون فریادهای کابوس بار چون زجه هایی در پناه خدا چون اشک تنهایی کودکی چون مادری زیر آوار چون سرمای بیرحم بر تن لخت کودکانمان .
هنوز صداش رو میشنوم ، تو گوشم موج میزنه کمک میخواد فریاد میزنه کمک میخواد . من نیستم تو نیستی هیچ کس نیست گویی خدا هم نیست زیر خروارها آوار مدفون شدی و تنها راه نفس کشیدنت اندک هواییه که در کنار تو حبس شده تمام بدنت مدفون شده هیچی نمیبینی تمام اراده تو که به خرج میدی تا شاید صدایی از گلوت بیاد بیرون تا شاید هنوز هم خدایی باشه که تو رو فراموش نکرده باشه ولی صدایی در نمی آد تنها چیزی که نصیبت میشه گلوی پر از خاکه که راه نفس کشیدنت رو سخت تر میکنه .
همه جا فریاد همه سردرگم همه جا تاریک انگار خدا هم مهتابش رو دریغ کرده . حسن حسن بیدار شو حسن جون عزیزت بیدار شو حسن حرف بزن تو رو خدا حرف بزن بگو کی تو خونه بود کسی زیر آوار مونده حسن بابات کجا خوابیده بود ؟ حسن داداشت خونه بود ؟ حسن مادرت هنوز زیر آواره ؟ حسن جون خود خدا غش نکن ؟ حسسسسسسسن .
هیچ نوری نیست گلوت پر از غبار شده و توان عطسه کردن هم نداری زمین فشارش رو به سینه ت بیشتر میکنه می خوایی فریاد بزنی ولی نمیتونی اونقدر فشار زیاد شده که دیگه نمیتونی نفس بکشی کم کم آخرین خاطرات تلخ و شیرین زندگیت از جلو چشمات رد میشه هنوز مغزت از کار نایستاده به خودت میگی یعنی خدا واقعیت داشت ؟
شبی مثل هزاران شب دیگه شبی که من خوابم و تو خوابی شبی که صدای ناله هاش به گوش میرسید گاه آروم میشد و گاه بلند تر نمیدونم این ناله ها از چیه از دردیه که هر شب و روز بیشتر و بیشتر توی جونش فرو میره یا از درد تنهایی و بی همزبونیشه و یا شاید درد تموم شدنشه ، یکریز ناله میکنه و گاهی فریادی میکشه گوشامو میگیرم که نشنوم نمیتونم درمونده ام چاره ای جز اینم نیست که خودم رو به خواب بزنم منم بشم مث تموم آدمهایی که راحت خوابیدن با هر ناله انگار مغزم و روحم رو سوهان میدن دارم دیوونه میشم دلم میخواد فریاد بزنم خفه شو ولی سر کی سر چی سر درمونده ناتوانی که دردهاشو به تنهایی می خوره شاید به خاطر خودم و شاید به خاطر اینکه آرومش کنم که مامان بتونه بخوابه و شاید زجری که از ناله هاش تو وجودم رخنه کرده بود رفتم بالا سرش پاهاشو تکون دادم مات و مبهوت موندم دو تا استخون بیشتر نبود دیگه هیچی نبود گفتم بابا ، بابا چته جایت درد میکنه . صداش آروم شد به سختی حرف میزد تمام وجودم شده بود گوش که بفهمم چی میگه با ناله ای گفت آرش یعنی من دارم میمیرم . بغضی گلومو گرفت خدایا من چی جواب بدم . دوباره تکرار میکنه آرش من دارم میمیرم . با یه حالت طعنه آمیزی میگم فکر کردی مردن به این راحتیهاست ای کاش مردن اینجوری بود عمرا اگه آدم اینجوری بمیره ، هیچ از این فکرها نکن که حالا حالا ها وقت داری . صدای ناله هاش خفیف تر میشه و خفیف تر میشه گویی کم کم به خواب رفته .
پیوست: خدایا خیلی نامردی
فکر نمیکردم تو هم از این دنیا فقط نامردیهاشو یاد گرفته باشی
به جای اینکه بیایید اینجا برید دعا کنید . بلکه زودتر حل شه .
فکر میکنم اخلاق گندی باشه عجول بودن
ولی دیگه طاقت انتظار رو ندارم . گویی کاسه صبوریم لبریز شده شما بگو دو دقیقه بشه سه دقیقه دیگه منتظر نمیشم مگه اینکه امین باشه یا اینکه مجبور باشم تحمل کنم . حاظرم ساعتها برای دیدن امین انتظار بکشم ، شاید باورتون نشه ولی من و امین تو این 9 سالی که با هم دوستیم فقط یه بار دعوامون شده و یا از هم دلگیر شدیم هیچوقت کاری نکرد که مجبورشم ازش عذرخواهی کنم و یا برعکس ( آخه میدونید وقتی کسی رو وادار میکنی ازت عذر خواهی کنه در حقیقت نیمی از دوستیت رو از دست دادی ) از نظر فکری روحی احساسی عقیده و ایمان از زمین تا آسمون با هم تفاوت داریم دقیقا متضاد هم هستیم ولی یه چیزی هست که تو این 9 سال یه لحظه هم از هم غافل نشدیم هر وقت فرصتی پیش می اومد بلاخره ندایی به هم میدادیم . روزگار از هم دورمون میکرد ولی دوباره برمیگشتیم هنوز هم وقتی هم رو میبینیم بعد از سه یا چهار ساعت که با هم دو تایی صحبت میکنیم وقتی میخواییم خداحافظی کنیم یک ساعت خداحافظیمون طول میکشه . ما هیچ شباهتی با هم نداریم ولی یک روحیم در دو بدن.
آها فهمیدم ما دو تا مکمل همدیگه ایم با هم که باشیم تازه میشیم یکی .
خب گفتم ما دو تا یه بار با هم دعوامون شده و چرا این دعوا به خاطرم مونده چون باعث صمیمیت ما شد.
دوم دبیرستان بودم و امین داشت کتاب می خوند اصلا تو حال و هوایی دیگه بود ، یکهو من صداش کردم و یه گچ بطرفش پرت کردم ، گچه هم نامردی نکرد و راست نشست رو پیشونی امین . چشمتون روز بد نبینه اومد طرف من و به کشیده محکم خوابوند تو گوش من . منو میگی کلی داغ کردم خواستم بزنم دیدم رفیقه سرمو انداختم پایین و رفتم یه گوشه ای که دیدم امین اومد دنبالم و گفت ببخشید معذرت میخوام نمیدونم چی شد . و دست انداخت گردن من . اونوقت بود که فهمیدم امین اونقدر قلب بزرگی داره که خیلی راحت منو تو خودش غرق میکنه و از اون لحظه همیشه با هم بودیم . شیطنتهامون اذیتهامون متلک انداختنامون ( اوج متلکی که انداختیم این بود که به یکی گفتیم سلام و چقدر هم سرخ و سفید شدیم ) خلاصه زندگی شیرینیه .
اینها رو برا چی گفتم برا اینکه بگم صبح روز سوم تو گهر که از خواب بیدار شدم و همه بچه ها خواب بودن چقدر دلم هوای امین رو کرد رفتم جنوب دریاچه نشستم و به دریاچه خیره شدم همه جا ساکت و آرام بود روی سنگی نشستم و به دریاچه خیره شدم . بی حرکت ، شده بودم جزیی از طبیعت ، کوههای اطراف ، سایه درخت بید ، تلالو نور خورشید در آب و صدای آرام آب که با سنگریزه های ساحل درد و دل میکرد و نجوای نسیم خنکی با برگهای درخت بید و پچ پچ برگها با هم و سکوت کوهها و پرواز پروانه ها پرش های آرام و بیصدای دم جنبانکی برای یافتن غذا . تو چنین فضایی هستی که تموم عقده های درونیت سر باز میکنه همه میخوان بزنن بیرون ولی ، آخه ، کسی اینجا نیست که خودتو خالی کنی . همه چیز اینجا کامله الا وجود امین که بشینی و باش دو کلوم حرف بزنی . ایکاش اینجا بود و این هارمونی رو کامل میکرد اونوقت بود که میگفتم در این لحظه خوشبخت ترین انسان روی زمینم یک ساعتی همونجا نشستم و جزیی از طبیعت بودن رو حس کردم . سنگ بودن رو حس کردم و ناتوانی در سخن گفتن رو . سنگ شدم و سنگ بودن رو حس کردم .

چهار شنبه آخر سال بود ساعت 8:30 کلاس ما تموم شده بود و برای رفتن به خونه دو راه وجود داشت خیابانی روشن که گه گداری ماشینی از آن رد میشد و راهی طولانی و تاریک از میان درختان اقاقیا .
هوا کاملا تاریک شده بود و زمان سیر در آسمانها ، برای اینکه تکنولوژی بشری مانع حرکتم نشود دست بدامان طبیعت شدم ، که طبیعت پیوند دهنده انسان است.
با دلهره ای آمیخته با ترس گام بر میداشتم و در آسمان سیر و سلوک میکردم ، نور چراغها دیگه مزاحم نبود صدای سیر سیرکها با نغمه نسیم گرمی که برگهای خشکیده و بر درختها مانده را برقص می آورد همراه شده بود و در فضای آسمانی هارمونی منظومی را بوجود اورده بود .
از دور سیاهی ای دیدم که تکان خورد ، قلبم به تپش افتاد و پاهایم سست شده بود ، اما راه پس رفت نبود به سرعت خودمو جمع کردم و با قدرتی ظاهری به راه خود ادامه دادم جلوتر که رفتم فردی را دیدم که به جوی آب خیره شده بود . تلالو نور ماه در آب زیبا بود و صدای آب دلنشین و آرامش بخش . فرد بدون حرکت به آب نگاه میکرد شاید نگران بود .
نگران بادبادکهایی که تنها نقطه اتصالشان نخ نازکی بود با دستان فرد ، بادبادکهایی که هر کدام مظهر نوعی نگاه بودند .
آره او نگران بود نگران انبوه بادبادکها نگران پاره شدن نخها ، نخهایی که زمانی ریسمان محکمی بودند و اکنون پریشانحال هر کدام پیوند دهنده یک آرزو .
شاید آرزو های بچگی و چه آرزوهای بزرگی بودند با تمام کوچکیشان ، آرزوهایی که یادآور پاکی کودکی است و پیوندی با گذشته .
شاید پیوند دهنده عطشهای بلوغ و شاید پیوند دهنده آرزوهایی مبهم و دور ، آنقدر دور که عمری برای هر یک لازم است .
بادبادکها میچرخیدند و هر یک به ریسمان دیگری چنگ میزد گویا هیچ یک تحمل دیگری را نداشت گویا تنها یکی حق بقا داشت گویا فقط یکی میتوانست به قله استعدادهایش برسد و فقط باید از یکی از راهها گذر کرد اما این نخهای نازک هیچ یک توان رسیدن به قله را نداشتند و همه محکوم به فنا میشدند و دستی که خالی از آرزو باشد یعنی خالی از هدف باشد یعنی پوچ است و نهایت پوچی ...
بی آنکه بخواهم به خانه رسیده بودم و نه توانستم به سیر در آسمانها نائل شوم و نه سیر زمین .
چند وقت بعد که از آن محل می گذشتم
در کنا جوی آب تنه نیمه خشکیده درختی را دیدم که چون فردی نیم نشسته به آب می نگرد
81.5.26
امروز یعنی 20/2/1383 که از خونه بیرون میرفتم، خواستم لباس سیاهمو درارم ،همون لباسی که برای مراسم از رامین گرفته بودم اما یک چیزی جولومو گرفت غمزده بیرون زدم یک دوری توخیابونهای کوچک(خدایا نمیتونم بنویسم بدجوری افکارم بهم ریخته ست) میخواسم کمی راجع به اون گداهه چرندیات بنویسم.
آخ آخ امروز خیلی شرمنده شدم توی خیابون که قدم میزدم یک گدا دیدم که فلوت میزد دست کردم جیبم پولی چیزی درارم بش بدم تمام جیبهامو وارسی کردم فقط 100 تومن پیدا کردم که اونهم باید میدادم رول غذا میگرفتم وقتی دیدم هیچ پولی ته جیبم نیست کلی به حال خودم افسوس خوردم رفتم پلاسکو رول بگیرم طرف گفت 180 تومن منم سرمو انداختم پایین و گفتم بعدا میام میگیرم الان فقط من بودم و یک صد تومنی میشد باش یک بستنی ساده خرید همین کارو هم کردم وقتی آخرین پولمو خرج کردم حس کردم که الان اون گداهه از من ثروتمند تره فرقمون این بود که من یک بستنی داشتم ، عجب بستنی خوشمزه ای ذره ذره شو با لذت تمام میخوردم .خیابون دیگه تاریک شده بود و نور چراغهای توی خیابون از لابه لای برگهای چنار به پیاده رو میرسید یک زن میانسال چند قدم جلو تر از من قدم برمیداشت شونه هاش افتاده بود و یک جفت جوراب کهنه پاش بود ، چادرشو محکم گرفته بود که خستگی باعث نشه از سرش بیافته ، نمدونم تو افکارش چی میگذشت ، شاید قیافه درهم شوهرش وقتی به خونه میرسید یا شور و اشتیاق بچه ها که به انتظار دست پر مهر مادر دم در قایم شدن ، شاید تو فکر مادر پیرش بود که شبها باید میرفت مراقبش میبود ، شاید هم تو فکر خواهرش بود که شوهرش دیروز با لگد از خونه بیرونش انداخته بود ، شاید تو فکر گوشه کنایه هایی بود که خواهر شوهرش بارش کرده بود ، شاید تو فکر این بود که آیا قرص فشارشو خورده یا نه ، شاید... تو فکر هر چی بود مطمئنم که با این فکر نمیکرد که امام جمعه تو خطبه دومش چی گفته . با دیدن اون زن خجالت می کشیدم بستنی مو تموم کردم دیگه خوردنش برام هیچ لذتی نداشت یک نگاه به آسمون کردم و دنبال خوشگلک خودم گشتم (قلب العقرب) اما پیداش نکردم . قدمهامو محکم تر کردم سرمو بالا گرفتم سینه مو جلو دادم و صاف و با وقاری تمام به طرف خونه حرکت کردم و آس و پاس تر از هر موقعی به خونه رسیدم . وقتی رو میز کامپیوتر بک ایران چک دیدم به یاد بقیه مردم افتادم با خودم گفتم کی میتونه اونها رو خوشحال کنه
پیوست : حالا هی من کتاب معرفی کنم شما هم نخونید
نمیدونم کتاب منو دوست داشت یا من کتابو .شایدم اصلا از ریختو قیافه هم خوشمون نمی اومد . ولی من کنجکاو بودم و پر سوال اوایل دوست داشتم مخترع بشم طرح هایی هم میکشیدم کلی هم حال میکردم ولی وقتی میفهمیدم اختراع شده غمباد میکردم ولی دو سه دقیقه بیشتر طول نمیکشید تا میفهمیدم عجب فکر نازی داشتم که اختراعش کردند و کلی کیف میکردم .
تابستونهای من همیشه یه پای ثابت داشت و اونهم کتاب بود .
کتاب خونی رو مدیون پدرم هستم چون بابام خیلی کتاب میخرید .

( الان سه یا چهار سالمه گویی تو اون زمان اعتقاد راسخی به نظریه تناسخ داشتم )
بابام : آرش بیا لباساتو بپوش می خوام ببرمت بیرون .
_ باباااااااااااااا من نمیتونم دکمه شلوارم رو ببندم .
ب : تو دیگه بزرگ شدی خودت باید ببندیش .
_ آخه زورم نمیرسه .
ب : نیای من رفتم . خودت باید تو خونه تنها بمونی .
( هر چی جون میکنم نمیشه یعنی میشه ها ولی دکمه تو سوراخ نمیره . )
ب : آماده شدی .
_ آره
ب : دکمه شلوارت رو بستی .
_ نه
ب: دو ساعته چی میکنی
بیا ببینمت .
نگاش کن عرضه نداره شلوارش رو پاش کنه .
_ من بلدم ، این شلوار آبی ها اینجورین .
///
_ بابا ا ا کجا میریم .
خیابون
_ می خوایی کتاب بخری
آره بابا
_ واسه منم می خری
نه بابا .
_ ولی من واسه تو میخریدم . یادته اونموقع که بچه بودی . اونووقت من میبردمت خیابون ، اونووقت برات کتاب میخریدم . بهت می گفتم برو نگاه کن هر کتابی که خودت دوست داری بگو تا برات بخرم . بععددش می بردممت بستنی برات می خریدم .
ب : چرا من یادم نمی آد .
_ تو اونوقت خیلی کوچیک بودی یادت نمی آد اونموقع من بزرگ بودم و تو بچه بودی .
نمیدونی اونوقتها چقدر خوب بود ، همه چیز برات می خریدم .
( چند لحظه سکوت حکمفرما میشه تا یکهو میگم )
بابا چی شد که تو بزرگ شدی اونوقت من کوچیک شدم .
ب : تو از اون اول کوچیک بودی .
نه خیرم من بزرگ بودم اندازه تو بعد قد تو تا زانوم بود بعد من خیلی تو رو دوست داشتم .
( چند وقت بعد کتاب دو سگ بازیگوش رو برای خواهرم خرید واسه منم یه کتاب دیگه خریده بود )
بابااا اون کتابها چیه می خونی بدرد نمیخورن . بیا از این کتابها بخون نگاه کن چقدر خوشگله . اینها دو تا سگ اند اسم یکیشون .... اسم اون یکی ... اینها می خوان برن عسل بخورن . اونووقت عسلها رو درخته . بععد اینها قدشون نمیرسه ...............
( هر چی فکر کردم اسم سگها یادم نیومد از قدیم حافظه اسم حفظ کردنم خوب نبود )

بزرگتر که شدم بازم به کتاب علاقه داشتم تا وقتی که رفتم مدرسه . اولا بگم من اصلا از مدرسه خوشم نمی آد چون به حرف اینشتاین اعتقاد دارم که میگه هر وقت میرفتم مدرسه مواظب بودم که مدرسه جلوی پیشرفت منو نگیره .
مادرم با هزار تا امید و آرزو منو فرستاد مدرسه فکر میکرد مدرسه منو کشف میکنه . ولی ... .
از املا بدم میاومد و از فارسی متنفر بودم از همون اول ابتدایی . یادمه اولین نمره ای که از مدرسه گرفتم 14 بود شایدم 16 دقیقا خاطرم نمونده وقتی برگه مو اوردم خونه زیر فرش قایمش کردم و چند روز بعد که مادرم جارو میکشید گندش دراومد .
از اون به بعد گرفتاریهای من شروع شد . مادرم اومد مدرسه و خانم مدیری هم منو از کلاس اورد بیرون همه بچه ها از کفشهای نوک تیز خانم مدیری می ترسیدن .
خانم مدیری جلوی مادرم کفشهاشو به زمین کوبید و گفت اگه دفعه ای دیگه نمره کم بگیری می فرستمت سیاه چال نگاش کن الان اون تو پر بچه مث خودته ببین درهاش چقدر بزرگه .
روزگارم سیاه تر شد تو مدرسه جرات نمیکردم برم تو حیاط و اگه هم میرفتم وایمیسادم اون دور و نگاه در سیاه چال میکردم که هر از چند گاهی آقای مهربونی که منو تا خونه میبرد با یه گاری و چند تا کارتن میرفت توی سیاه چال و برای بچه های اون تو غذا میبرد . دلم واسه اون بچه ها میسوخت خیلی از شبها خواب سیاه چال و اون بچه ها رو میدیدم .
توی خونه هم حال و روزم بهتر از مدرسه نبود شب که میشد مامانم برام املا میگفت . بنویس " بابا " منم مینویسم نانا . بابام که کنارم نشسته داد میزنه بنویس ب جرات نمیکنم سرمو بلند کنم این بار بلند تر داد میزنه بنویس ب ببینم ، مداد توی دستام میلرزه . مامانم آروم میگه بنویس ب . منم با دست لرزان مینویسم ن . بابام یکی میزنه تو سرم و میگه آخه خر نفهم نقطه ب بالاست ! و با فریاد میگه نگاه من کن . نقطه ب پایینه ، اون که تو مینویسی نونه . صورت بابام سرخه گردنش کبوده دستاش میلرزه داد میزنه حالا بنویس ب منم مینویسم ب . میگه آفرین این شد . حالا بنویس بابا منم مینویسم . ولی نقطه هاشو نمی ذارم . بابام داد میزنه بابا نقطه هاش پایینه یا بالا . هیچ حرف نمیزنم سرم تو برگه است و با ترس می خوام که نقطه هاشو بالا بذارم که داد ش در میاد منم با ترس پایین میذارم و بقیه املا رو مامانم میگه .
روزگارم این شده بود که صبح مادرم میبردم مدرسه . و نزدیکای زنگ اون آقا مهربونه منو با دوچرخه میبرد دم درخونه میدونستم یه چیزی هست که منو هر روز میبرن دفتر و یه سوالهایی در مورد شناسنامه از من میپرسن . ولی چون من نمیفهمیدم چی میگن منو با اون آقاهه میفرستادن خونه و میگفتن تا شناسنامه نیاری مدرسه راهت نمیدیم .
بعدها فهمیدم که چون میخواستن سن منو بزرگ کنن تا بتونم برم مدرسه بابام شناسنامه منو برده ثبت احوال و اون احمق هم یک سال کوچیکش کرده . درست کردن این قضیه تا شش سالگیم طول کشید یعنی اواخر کلاس اولم .
امتحانات که شروع شد تو اولین امتحانمون دو تا گربه کشیده بودن گفته بودن سمت چپی رو سیاه کنین منم همه سوالها رو جواب داده بودم فقط مونده بود این یکی از بخت بدم هم نفر اول بودم و نمیشد از روی دست کسی تقلب کرد . من یاد گرفته بودم دست چپ سمت پنجره های کلاسه ولی اینجا راهرو بود ما هم اونطرف مدرسه بودیم و بدبختی این بود که برعکس هم نشسته بودیم واسه همین من قاط زده بودم حسابی . چشمامو بستم و فرض کردم نشستم تو کلاس بعد مجسم کردم که پنجره کجاست و خانم مدیری داره میگه کدوم طرف دست چپه و پنجره رو نشون میده منم دستم که طرف پنجره است بلند میکنم بعد چشمامو باز میکنم و گربه ای که طرف دست بلند شدمه سیاه میکنم تو راه برگشت به خونه با اشتها واسه مامانم تعریف میکردم که چه شاهکاری کردم ولی مامانم اصلا خوشحال نشد فردای اون روز امتحان نداشتیم چون امام فوت کرده بود .
دوم ابتدایی هم دو بار مدرسه مو عوض کردم و شاهکارهایی که اگه بگم فکر کنم رازهایی رو بیان کردم که کمتر کسی شنیده باشه و شاید با انتقاد بسیاری از دوستان روبرو بشم ولی به هر حال باید گفت .
اول سال مدرسه مو عوض کردم اومدم ناصرخسرو اونجا معلم وحشتناکی داشتیم . نمیذاشت جیک یکیمون دراد . هر روز هم درس می پرسید ، فقط ده روز تو اون مدرسه بودم . حالا چطور شد که مدرسه مو عوض کردم .
قرار بود بابام بیاد دنبالم زنگ تفریح رو زدن و خانم معلم گفت خوب بچه ها کلاس تعطیل . منم اومدم تو حیاط مدرسه دو تا از بچه ها داشتند سطل آشغال رو بیرون میبردن منم دیدم در مدرسه بازه و کلاس هم تعطیل شده پس اومدم بیرون از مدرسه از دالانی که مدرسه رو به خیابون وصل میکرد که رد میشدم همون دو تا که سطل رو بیرون میبردن دیدم . ازم پرسیدن کجا میری الان زنگ دومه، مدرسه که تعطیل نشده . منم گفتم خانوممون گفته تعطیلید . و رفتم توی خیابون هر چه منتظر شدم بابا نمی اومد و چون دیدم زنگ کلاس خورد و هیچ کدوم از بچه ها بیرون نیومدن فهمیدم که کلاس تعطیل نشده بوده خواستم برگردم ولی در حیاط مدرسه رو قفل کرده بودن . حالا فرض کنید یه بچه شش سالو نیمه وسط خیابون آواره باشه ، همونطور تو اطراف مدرسه پرسه میزدم و دنبال بابام میگشتم دیگه خسته شده بودم همه مغازه دارها ازم میپرسیدن منتظر کسی هستی . منم میگفتم آره بابام میخواد بیاد دنبالم ، اونها هم با نگرانی میگفتن حتما میاد حتما میاد بیا بشین تو مغازه و من دور میشدم . بلاخره زنگ آخر خورد و من میدونستم بابام حتما می اد ولی نیومد همه جا رو گشتم ولی نیومد دیگه هیچ کس نمونده بود همه بچه ها رفته بودن فقط من مونده بودم . هنوز امید داشتم میدونستم بابام میاد . دیگه هوا تاریک شده بود . یکهو بابای علی رو دیدم داشت رانندگی میکرد علی هم عقب نشسته بود ماشین آقای خردمند اینا بالاش یه چیزی داشت که صندلی علی رو توش میذاشتن . بابای علی تا منو دید ماشین رو نگه داشت و از من پرسید اینجا چی کار میکنی ؟ منم گفتم منتظر بابامم الان میاد . یک ساعتی گذشت ولی بابام نیومده بود و من همونطور منتظر بودم به ندرت کسی از اونجا رد میشد . دیگه داشت اشکم در میومد یکی از بقالها اومد پیشم و گفت پس چرا بابات نیومد ؟ دیگه طاقت نیووردم . بغضم ترکید و اشکم جاری شد . بقاله دستمو گرفت و گفت نگران نباش بابات میاد . حتماکاری براش پیش اومده . سرمو که بلند کردم دور و برم پر از آدم بود هر که یه سوالی می پرسید . تا اینکه تصمیم گرفتن منتظر بابام شن . بهم تی تاب دادن کیک دادن . داشتم کیک رو می خوردم که یکهو سر و کله بابام پیدا شد . اون شب بدجوری تب کردم همش هذیون میگفتم . مدام خواب خانم معلم رو میدیدم که داره کتکم میزنه . میترسیدم . از همه میترسیدم . مدام میگفتم من دیگه اون مدرسه نمیرم . هنوز صدای اون موقع تو گوشمه و بغضی گلومو فشار میده و یه بچه شش سالو نیمه که از تمام دنیا وحشت داره ناله میکنه و میگه من دیگه اون مدرسه نمیرم . دو روز تو رختخواب بودم .
مدرسه جدید روز اول ، بابا گفت میام دنبالت با هم بریم سینما فیلم گلنار که خیلی دوست داشتی ببینی اون روز توی کلاس جهنمی به پا بود کسایی که تنبلی کرده بودن کتک میخوردن خانم آیتی یه شلاق داشت و و حشتناک کتک میزد پسره از درد به خودش میپیچید و زجه میزد و اون نامرد داد میزد دستت رو بگیر دستش رو که نمی گرفت به پاش میزد به کمرش میزد ، پسره ولو شد رو زمین . تمام مدت حس میکردم نفر بعدی منم اونقدر ترسیده بودم که کنترل خودم رو از دست دادم . کلاس که تموم شد روم نمیشد از کلاس بیام بیرون ، خانم آیتی نامرد هم دستمو گرفت برد توی دفتر و به همه نشون داد که ببینید این بچه خودشو خیس کرده . منم اونقدر خجالت کشیدم که تا بابام نیومد سرمو بلند نکردم . پاهام سوز میزد ولی اصلا به روی خودم نمیاوردم چون همه داشتن نگاهم میکردن و میخندیدن . بعضیها چندشناک نگام میکردن .
بابا که اومد اصلا به روی من نیاورد فقط گفت می خوای بریم خونه شلوارت رو عوض کنی . منم گفتم نه بریم سینما . جاتون خالی رفتیم سینما اون جلو هم نشستیم . گلنار چیه . خاک بر سر اون احمقهایی کنن که برا بچه ها اینجوری فیلم میسازن از اونجا که دستمال قورباغه هه رو باد برد و گلنار افتاد دنبالش من ترسم شروع شد ، سر و کله خرسه که پیدا شد دیگه جرات نگاه کردن نداشتم همش میگفتم بابا پاشو بریم ، بابا پاشو بریم .دستشو میکشیدم ، پاشو تکون میدادم .
_ بابا، بابا پاشو بریم .
بابا هم میگفت مگه تو خودت نگفتی بریم سینما . حالا چت شده .
_ هیچی من اینو دوست ندارم ،
خودت خواستی و باید تا آخرش رو هم نگاه کنی.
دیگه یادم نمیآد فیلمو تا آخر نگاه کردیم یا بیرون اومدیم ولی فکر میکنم بیرون اومدیم.
چند تا درس خیلی برام سخت بود جمله سازی و بخش کردن و املا . چی کار میکردم هر چی فکر میکردم نمیفهمیدم چرا وقتی خانم آیتی میگه استکان سه بار دستشو بالا و پایین میبره ولی وقتی من میگفتم بعضی وقتها میشد دوتا بعضی وقتها سه تا بعضی وقتها به شش و هفت هم میرسید . تو جمله سازی هم یه جمله کلیدی از خواهرم یاد گرفته بودم که هر چی ازم میپرسیدن منم میگفتم : من با انار جمله ساختم . یا مثلا من با شلوار جمله میسازم و یا اینکه دیروز من با لباس و چمدان جمله ساختم . قضیه املا که کلا بماند نمیشد کلکی سوار کرد فقط هر وقت تکلیف منزل املای تو خونگی داشتیم من دفتر املام خونه جا میموند . وسطهای سال شده بود ومن فقط یه بار املا تو خونگی نوشته بودم اونم چطور از روی کتاب نوشته بودم و خواهرم بهم نمره داده بود . یه روز خانم آیتی دادش دراومد که اگه فردا دفتر املا تو نیاری باید با مامانت بیای و گرنه میفرستمت سر کلاس اول . اون شب هر کاری کردم نتونستم به غیر از یه املا بنویسم اونم از روی کتاب . ناچار فردا دفتر رو بردم ولی بهش نشون ندادم . گفتم جا مونده مامانم هم خونه نبوده . خانم آیتی هم دستمو گرفت برد گذاشت سر کلاس اولی ها خانمه هم انگار یه جا اون ته برا من درست کرده باشه منو به همه معرفی کرد که به دلیل تنبلی باید دوباره کلاس اول رو بخونه . همه بچه ها نگام میکردن . دیگه هیچ کس درس گوش نمیداد همه به من نگاه میکردن و من میگفتم من همه اینها رو بلدم . و معلم داد زد تنبل بشین سرجات .
مادرم فردا اومد مدرسه و منو دوباره گذاشتن سر کلاس دوم .
دو هفته بعد از اون اتفاق آبله مرغون گرفتم و تو خونه بستری شدم . فکر کنم ده روز بستری بودم و تو این مدت همکار های مامانم بهم سر میزدن یادمه خانم غفاری اومد خانم خیام اومد که خیلی دوسش داشتم چون کاردستی یادم میداد بعد دیگه هیچ ندیدمش . زن داداش بهم سر زد و برام خاکشیر اورد . وقتی رفتم مدرسه با اینکه دکتر گفته بود دیگه خوب شده ولی برای من یه صندلی گذاشتن جلوی کلاس دور از تمام بچه ها قد غن هم کرده بودن کسی نزدیکم نشه . آخه هنوز جای جوشها رو تنم بود با اینکه سیاه شده بود ولی من تو قرنطینه بودم . یادمه اون سال نقاشی رو هم تقلب کردم چطور نداره یک نقاشی آماده از محصل های مدرسه مامانم اینا که اورده بود خونه تا من نمونه نقاشی بلد باشم برداشتم و همونو دادم خانم آیتی .
نمیدونم چطور میشد که نمرات ثلث سومم خوب میشد . مامانم میگفت این بچه خیلی باهوش و با استعداده ولی هیچ کس باور نمیکرد . مادرم راست میگفت چون من نه درسی میخوندم نه املایی و نه چیزی فقط قبول میشدم درسته بیست نمیگرفتم ولی نمره هام بالای پونزده بود .
از معلم کلاس سومم خوشم نمی اومد وقتی این بچه خرخونها رو میبرد جلو کلاس و میگفت براشون کف بزنند من حالم ازشون بهم می خورد . لجم میگرفت از دستشون .
معلم کلاس سومم معتقد بود بد خط مینویسم و برای اینکه خطم خوب شه به مادرم گفت یه هدیه براش بخر بیار مدرسه که تشویق بشه و خطش بهتر بشه . با مامانم رفتیم و یه جامدادی قرمز و خوشگل خریدیم .اونموقع هنوز امتحانات ثلث اول رو هم نداده بودیم و فکر میکنید چه اتفاقی افتاد هیچی اواخر سال شد و نزدیک امتحانات ثلث آخر که معلممون از رو رفت و جامدادی رو بهم داد .
این شیوه های تربیتیشون به درد عمه شون میخوره تا من به جرات میتونم بگم من یکی از سر سخت ترین آدمها در مقابل تربیت هستم و تمام کره زمین رو بگردی فقط یه نفر رو میتونی پیدا کنی که بتونه منو تربیت کنه و اون یه نفر کسی نیست جز خودم . میگید نه امتحان کنید ، خدا میدونه چه روشهایی پیاده کردن تا منو سر براست کنن ولی نشد . نمیدونم چرا هیچ کس نمیخواد بفهمه من دوست ندارم کسی بهم بگه این کارو کن اون کارو کن منو باید رها کنن . بذارن به حال خودم باشم اونوقت میبینی چه ها میکنم ولی وقتی یه نفر میگه این کارو کنی بهتره از لجش هم که شده اگه واقعا هم خودم به همون نتیجه رسیده باشم اون کارو نمیکنم چون معتقدم بعدا به من خواهد گفت من باعث شدم تو اون کارو انجام بدی پس حالا که اینطوره این ریش و این هم قیچی هر کاری دلتون میخواد کنین من کاری باهاتون ندارم .
من خط درشتم با قلم نی خیلی خوب بود تابستون هم میرفتم کلاس اصولا با خوشنویسی خیلی حال میکردم کلاس چهارم باز هم مدرسه جدید و خونه جدید .
معلم هنرمون یه آقایی بود که هنوز هم قیافش یادمه جلسه دوم بود و گفته بود هرکی قلم نی و دوات نیاره نیاد سر کلاس . هنر ساعت آخر داشتیم و من با شوق و ذوق زیاد قلم نی و دوات برده بودم ولی سر زنگ دوم از تو کشو سر خورد و یکی از بچه ها حواسش نبود پاشو گذاشت روش و خردش کرد . زنگ آخر معلم هنر اومد سر کلاس پنج شش نفر بیشتر سر کلاس نمونده بودن اومد بالا سر من و گفت قلم دواتت کو . منم گفتم این دواتمه ولی قلم نی ساعت قبل یکی از بچه ها پاشو گذاشت روش و خوردش کرد . اون نامرد پست هم گفت دستت رو بگیر ببینم . خیلی پست بود شلاقش بین همه بچه ها معروف بود همه میگفتن یکی از اون شلاقها بخوری باید دستت رو قطع کنن . یکی از بچه ها که خیلی میفهمید میگفت نمیدونم چیه ماشینه همه جور شلاق و ترکه و خط کش و چوبی تا اون موقع نوش جان کرده بودم ولی این یکی یه چیز دیگه بود وقتی میزد کف دستت همینطور میچرخید دور دستت یه دور، دو دور، سه دور و آخرش هم که دیگه میرسید نوک انگشتات محکم میخورد و پاک فلجت میکرد ،اولین شلاقی که زد من داشتم التماسش میکردم تو رو خدا نزن من قلم نی اوردم ولی شکست . اون پست نامرد هم داد میزد غلط کردی دستت رو بگیر تو اون کلاس فقط من بودم که کتک خوردم و فقط من بودم که تا یه هفته نمیتونستم قلم به دست بگیرم . چون همه بچه هایی که قلم نیاورده بودن سر کلاس نیومدن ولی من موندم چون از هنر خوشم میاومد ولی اون آشغال داغی از هنر گذاشت به دلم که دیگه سعی نکردم قشنگ بنویسم خط درشت برام بی اهمیت بود موقع امتحانات که بود واسه همه بچه ها مینوشتم و خودم از همه شون نمره م کمتر میشد . چون دوست نداشتم از هنر و اون آشغال نمره خوبی بگیرم .
از همینجا به اون پست و اون خانم بهداشت نفهم میگم خیلی آشغالین جفتتون .
میدونید خانم بهداشته چی کار کرد یه سری به خاطر اینکه ناخنهام بلند بود با خط کش حسابی دستم رو فلج کرد فردای اون روز مامانم ناخنهامو گرفته بود و وقتی خانم بهداشته اومد گفت ناخنهاتو ببینم و من نشون دادم . نامرد دو برابر روز قبل با خط کش کف دستم رو سیاه کرد چون باید از ته بزنی به این که نمیگن ناخن کوتاه کردن فردای اون روز مادرم نبود و من دادم مادرجون ناخنهامو کوتاه کرد و چشمتون روز بد نبینه همه انگشتام گوشت ناخن شد . با اون دست مشق نوشتن برام شکنجه شده بود .
اون سال هم تنبل کلاس بودم البته نه تنبل تنبل ولی یادمه یه بار آقای جواهری یه امتحان گرفت گفت هر که از چهارده کمتر بگیره به ازا هر نمره دو تا ترکه نصیبش میشه جاتون خالی من هفت گرفتم یعنی چهارده ترکه . تمام بچه ها دلشون به حالم میسوخت و میگفتن دیگه بسشه .
++++
بچه ها این حرفها رو که دارم بهتون میگم محاله کسی که الان منو میشناسه باور کنه احتمالا میگن این آرش چه قوه تخیل عالی ای داره البته راستم میگن واقعا تخیلم حرف نداره .
پنجم ابتدایی وضعم بهتر بود المپیادی هم که گرفتن من نفر سوم شدم.
من از تاریخ بدم می اومد نمیتونستم حفظش کنم هر کاری هم میکردم تو مخم نمیرفت . پشت فریزر خونه مون شده بود پر از نمره های دو و سه و گاها پنج و شش تاریخ . که خودم از طرف مادرم امضاشون کرده بودم . جاتون خالی یه روز کشف شد و من محکوم به درس خوندن شدم ، البته بازم نمیخوندم ولی نمیدونم چه جور رگ غیرتم گل کرد و یه سری نشستم خوندم ولی بابت راهنمایی پدرم 18 گرفتم آخه بابام گفته بود اگه تو سوال چهار جوابی گزینه هیچکدام بود حتما اون جوابه منم با راهنمایی پدر دو تا سوال تستی که تو امتحان بود رو اینجوری جواب دادم . به هر حال مهم نیست مهم اینه که وقتی نمره مو با خوشحالی نشون مامان دادم . بهم گفت دیدی اگه درس بخونی نمره ت خوب میشه حالا بیشتر درس بخون تا نمره 20 بگیری . ولی من از 20 بدم می اومد 20 ماله بچه خر خونهاست . من 18 رو دوست دارم . اونروز با خودم عهد کردم که درس بخونم و نمره خوب بگیرم و نمره هامو بریزم دور و نشون مامان ندم . همین کار رو هم کردم و مامانم هیچوقت نفهمید چرا از اون تاریخ به بعد هیچ نمره ای از من ندید . مادرم رو تنبیه کردم و از لذت داشتن یه بچه درسخون محروم کردم .
اول راهنمایی از همه درسها بدم میاومد حتی ریاضی و خصوصا حرفه و فن و علوم . تو این سال یه روز یکی از بچه ها به من گفت آرش میدونی بچه چطور درست میشه و شروع کرد به حرف زدن که تو یه کتاب خونده که باید فلان کار رو بمان کار رو بکنن و قسم میخورد که خودش تو یه فیلم دیده باید چی کار کنن . منم مث اینکه از یه دنیای دیگه برام حرف میزدن گوش میدادم وادارش کردم سه بار حرفهاشو تکرار کنه تا منم یاد بگیرم . اون میگفت باید از شیر زن بخوری و بعد اونو ببوسی تا بعدا که بچه دنیا اومد زن شیر داشته باشه . و کلی حرفهای پوچ و بی ارزش دیگه . حرفش رو باور نمیکردم آخه دروغ میگفت . ولی اگه دروغ میگه پس چرا تا حالا کسی به این سوال من جواب نداده . دست به کار شدم و تحقیقات گسترده ای انجام دادم از بچه های دیگه و هر چی کتاب به دستم میرسید . ولی هیچ کس نمیدونست ، همه از روی تخیلاتشون حرف میزدن . تو کتابها هم فقط قصه هایی بود که فلانی اینجور کرد ، یا مجلات قدیمی که کلی هزلیات توشون بود . حالا من چطور باید واقعیت رو درک میکردم . یکی از بچه ها بود که خیلی فهمیده بود و حالیش میشد خودش میگفت شش تا دوست دختر داره و همه شونو لخت دیده و... و چه با آب و تاب حرفش رو میزد .
باورم نمیشد ، گیج بودم و منگ . همه داشتن دروغ میگفتن ، نمیتونستم باور کنم . چرا تا حالا کسی به من نگفته .
سرعت جمع کردن اطلاعاتم خیلی کم بود آخه هیچ منبعی نداشتم . حرف بچه ها هم باورم نمیشد . نمیدونم چند سال گذشت تا باورم شد و چند سال بعد از اون گذشت تا حقیقت رو درک کردم و اونموقع بود که چقدر به تمام دنیا بد و بیراه گفتم که چرا منو وسط اینهمه سوال تنها گذاشته . اونهم منه کنجکاو رو که تا جواب سوالی رو پیدا نمیکردم ول کن نبودم . به تمام جامعه میگم خیلی پستین یه بچه رو تو این مسائل تنها میذارین که چی ؟ به خاطر حیا ! خاک بر سر اون تربیتتون و اون شرم و حیاتون که حاضرین بچه هاتونو به خاطرش تو تمام خطرات تنها بذارین حالا فرض کن من اون روز با اون پسره که خیلی فهمیده بود میرفتم و جواب سوالمو می گرفتم . کدوم آشغالی بود که بیاد به من جواب بده . متنفرم ، متنفرم از همه تون متنفرم . چند سال منو عذاب دادین هیچ میدونید . دوست ندارم بگم خدا ازتون نگذره و نمیگم فقط میگم کاش روزی این مردم عقلشون برسه که باید این چیزها رو هم به بچه هاشون بگن .
بچه ها فکر می کنم این دست درد اپیدمی باشه منم شدم مث پروانه ولی مچم درد نمیکنه ساعدم درد میکنه مث وقتی پاتو میذاری تو آب سرد و بعد باد بهش میخوره . دستم همونجوری درد میکنه استخونش هم هست .راجع به این مطلب بگم که چرا چند قسمتیش نکردم و یا کوتاه ترش نکردم ، البته خیلی سعی کردم از خیلی مطالب حذف کنم ولی از طرفی هم دوست نداشتم هر کسی بشینه این مطلبو بخونه .
فکر میکنم تاحالا فهمیدین چقدر باید از مدرسه و درس و کتاب متنفر باشم .
برم سر اصل مطلب بهتره . لابد میگید اصل مطلب چیه دیگه ، به خدا حق دارین که یادتون نباشه اصل مطلب اینه که من کتابو دوست داشتم یا کتاب منو .
تابستون بود میرفتم کلاس پنجم یه روز بابام بهم یه کتاب داد . اولدوز و کلاغها از صمد بهرنگی . صبح که کتابو به من داد یکسره تا شب می خوندم فکر کنم سیصد صفحه ای از کتاب رو تا ساعت پنج بعد از ظهر تموم کردم ناهار هم نخورده بودم . دلم برای اون دختر تنهای تو قصه که با نامادریش زندگی میکرد میسوخت . کل داستان یادم نمیاد چون دیگه اون کتاب رو نخوندم فقط یادمه یه شب با کلاغها میره به یه سرزمین زیبا . کتاب رو که کنار گذاشتم سرم گیج میرفت نمیتونستم درست بایستم یکهو حالم بهم خورد . اون شب تمامش هذیون میگفتم . مادرم میگفت دیگه نمیذارم کتاب بخونی . ولی بابام میگفت کتاب خوبه بخونی ولی نه اینجوری . از صمد بهرنگی خوشم میاومد بابام میگفت صمد رو رژیم کشته چون از کتابهاش خوششون نمیاومده . ولی من کتابهاشو دوست داشتم یک کتابی بود که هر چی به بابام گفتم برام بخره برام نخرید کتاب ماهی سیاه کوچولو که تازه دیشب خوندمش . البته وقتی میخوندمش به نظرم اومد یه بار دیگه خوندمش ولی یادم نمیاد چطور . شاید هم تعریفش رو شنیده بودم . این چیزهاست که میگم کار ناتموم واسه من یعنی اشغال شدن یه تیکه از مغزم برای انجام اون کار تا ابد . پس بهتره کار ناتموم برام نمونه .
از اون سال به بعد تابستونهای من با کتاب میگذشت و با مادرجون . آخه مادرجون هم مث من عاشق داستان بود عشقش این بود که یه تیکه موکتی چیزی بندازیم تو حیاط و من براش کتاب بخونم . و اون گوش میداد و نتیجه میگرفت کار هر روز بعد از ظهرمون بود میشستیم و قصه میخوندیم . بیشترش با قصه های قدیمی ایرانی حال میکردیم . خصوصا حماقت های " آدی و بودی" چنان بهشون میخندیدیم که نگو . قصه های کچل کفتر باز ، کچل مم سیاه ، کوراغلو ، هفت کفش آهنی و هفت عصای آهنی ، مکر زنان ، سیب سرخ ، عجیبان غریبان ، اسم اون کتابه یادم رفته که میره دختر پاشاه چین رو برای شاهشون میاره ، یا اون قصه که میره دیو زرد رو میکشه و دختری که نگهبانش بود رو به همسری میگیره ، یا اون که میره دونه دونه دیو ها رو میکشه ، ... .
این قصه ها اونقدر زیاد بودن که یه روز تابستون من هم بیکار نمی موند . متاسفانه خودمون ازش هیچ استفاده ای نمیکنیم ولی خارجیها کلی ازشون فیلم ساختن . کتابهایی که درون فرهنگ ما رشد کردن الان هیچ خبری ازشون نیست .
هر سال کتابهای جدیدی می خوندم . یه سال با مجله های قدیمی دانشمند . یه سال با قصه های هزار و یک شب که داییم برا دخترش می خرید ، یه سال میرفتم تو کار فریدون تنکابنی سرزمین خوشبختی و کتابهای کوچه احمد شاملو ، یه سال تو کار جلال آل احمد ، م .ا به آذین ، مادرم بی بی جان از اصغر الهی ، یه سال تو کار صادق هدایت ولی بوف کور رو دو سال پیش خوندم به غیر از اون فکر میکنم هفت هشت تا کتابشو پوست کندم . این اواخر هم چشمهایش بزرگ علوی و چمدان منو تنها نمیذاشت .
دانشگاه که رفتم بیشتر با فروغ و احمد شاملو و مارگوت بیکل و مهدی اخوان ثالث .
البته باید بگم که حافظه ثبت و ضبط شعریم اصلا خوب نیست
مدتهاست که در کمد کتابها رو باز نکردم گرد و خاکی کتابها رو گرفته . وقتی در رو باز میکنی در انبوهی از اسامی و کتابها غرق میشی ، اونقدر کتابها در هم فشرده اند که برای یافتن کتابی جرات نمیکنی به طرف کتابها بری ، مگه اینکه در لایه اول باشه . و یا شاید لایه دوم ولی جرات نمیکنی به لایه سوم و چهارم نفوذ کنی آخرین باری که بابام این کار رو کرد یه صد تایی کتاب اضافه اومد که هاج و واج نگاهشون میکرد که چطوری تو کمد جاشون بده آخرش هم نشد واسه همین گذاشتش تو کمد بغلی اونم چی ! بعد از ده روز سر گردون بودن میون کتابها .
در کمد رو باز میکنی و به کتابها خیره میشی و با خاطراتت پرواز میکنی میافتی یاد اون روز که به بابا میگفتی ، اونوقت که من بزرگ بودم و تو بچه بودی میبردمت بیرون و برات کتاب میخریدم . یاد اون روزها میافتم که به بابا می گفتم ایکاش دوباره تو بچه بشی و من بزرگ بشم اونوقت میبرمت خیابون اونوقت برات بستنی میخرم اونوقت بهت میگم برو کتابها رو نگاه کن و هر کدوم رو که خواستی بگو تا برات بخرم . میبردمت همه جا با هم میرفتیم پارک با هم میرفتیم سینما یه فیلم خوشگل و قشنگ . نمیدونم ولی فکر میکنم الان به اون آرزوی بچه گی رسیده باشم . ولی بابا ، اون بچه شیرین و خوشگل و بانمک دیگه هیچی ازش نمونده ، بابا اون بچه مرده فقط خاطره ای ازش هست که یه زمانی یه بچه ای بود که باباش رو خیلی دوست داشت .
همه می رقصند ولی ستاره ام آرام و ساکت است گویا به صدای باد بی توجه است
گویا به من نیز بی توجه است
گویا فریادم را نمی شنود
من کجایم ، در تراس خانه کودکی ام نشسته ام و به آسمان می نگرم و به ستاره دلتنگی ها و همزبان شبهای بی قراری ام ذل زده ام .
چشمهایش زیباست و برقی که از چشمانش میجهد ، جانکاه و صبور است .
ستاره ام اما تنها نیست قلب آسمان است ، سرخ است و کبود و همچنان آرام است ،
گویا صدایم را نمی شنود .
شاید باد نمی گذارد ،
شاید آوایم کم جان است ،
شاید خسته ام و بی روح و دیگر مرا نمی بیند .
همه چیز فریاد می کشد
درخت چنار غوغا می کند خود را به آب و آتش میزند ، باد همچنان مینوازد ،
و من آرامم ساکت و صبور و ستاره ام آرام است ساکت و صبور و خاموش . من تنهایم ولی او تنها نیست او همراهانی دارد ، ولی من تنهایم همه جا آرام است اما باد نمی گذارد ، امشب شب باد است ، می خواهد عشق بورزد فریاد کند و اندیشه اش را پرواز دهد باد می نوازد و همه را به جنب و جوش می اندازد ولی او آرام است در آسمان آرام گرفته و بی توجه به این میهمانی شبانه ، گویی بارها دیده است همه چیز را دیده است ، دوست داشتنها را دیده است غمها را و اشکها را دیده است ، شاید خنده ها را نیز دیده باشد .
تو فکر میکنی خنده ها رو هم دیده باشه !
من میگم حتما دیده ، آخه اون عمرش از من بیشتر بوده حتی از مادر بزرگ هم بیشتر بوده .
او حتما دیده جون مادر بزرگ تعریف می کرد که مادرش یک بار خندیده و او چه شاد شده بود از خنده مادرش .
دلم میخواست مادربزرگ اینجا بود و برایم می گفت خنده چه شکلی داشته .
همه جا آرام است ، مثل مادربزرگ که چند سالی است آرام است .
ما اول باید میرسیدیم روستای کمندان توی ازنا بعد که اونجا رو رد کردیم یه جا اتراق میکنیم برای صبحونه بعد حرکت میکنیم به سمت تونل برای رسیدن به اونجا یه مسیر صافی رو طی میکنی بعد مسیر یه خورده دست انداز دار رو طی میکنی تو کل مسیر سه بار باید از رودخونه رد شی . یعنی بزنی به آب ( گرچه تا اونجا که رسیدیم من حتی پاچه م هم نمدار نشده بود . به خودم می گفتم نصف لذت این راه دل به آب دادنشه پس تا حالا از نصفش محرومی واسه همین زدم به آب ).
شبی از خانمه پرسید اسمه گروهتون چیه . گفت : دم به دم با دماوند .
همینطور که داشت حرف میزد یکهو گفتم یعنی میگید این گروه بانوانه ، یعنی همه مینی بوسها خانمن ، پس من نباید با شما می اومدم .
خانمه هم وقتی فهمید پارتی ما آبجیمونه و ما هم واسه خود شیرینی گفتیم که هفته پیش با آقاتون و بچه ها رفته بودیم کوه و جاتونو خالی کردیم .که خانمه خیلی خوشحال شد و سعی کرد اسم ما رو تو حافظه ثبت کنه . گفت نه این چه حرفیه شما از خودمونیت .
به محل رسیدیم (نه این عکس بالایی عکس بالایی بعدا میرسیم ).
ای هوار از دست تو کامبیز . نمیدونم اولش این جوری بود یا تا آخرش همین جوره .
همچین که از مینی بوس پیاده شدیم دهن من وا موند . اصلا نپرس چرا . اگه بدونی چقدر نعمت ریخته بود . تیپاشون میخورد اومده باشن کوه ولی قیافه هاشون میگفت اومدن عروسی . اونوقت منو بگو حتی وقت نکردم موهامو شونه بزنم همین جوری سرمو گرفتم زیر آب با حوله خشک کردم و راه افتادم . حالا بماند که مدتیه صورتمو صفا ندادم . به خودم گفتم بابا تریپ ضایع هم خودش تریپیه دیگه . عشق است و صفا . ولی عینک زدم که کسی منو تو خیابون دید نشناسه که یکی گفت عینکت رو برعکس زدی . منم گفتم والله منم بی تقصیرم وقتی خریدمش طرف گفت یه مدت بزنی به چشمت جا باز میکنه درست میشه ولی تو این سه سال هیچ خبری نشده دسته هاش همونجور زیر مونده . شاید هنوزخوب جا باز نکرده .
همچین که چشمم به مامان فریده افتاد . انقده ذوق کردم . آخه مامان فریده هوای همه رو داره کمتر کسی از زیر دستش در میره . که اگه در بره با سر میخوره زمین .
صبحونه که خواستیم بخوریم دیگه فهمیدم خودم کوله رو ببندم بهتره تا اینکه بدم کسی دیگه ببنده . بگم چی اورده خنده تون میگیره میگم چی نیوورده . آب نیاورده ، نون باگت اورده ( تو خونه لواش نداشتیم همش سنگک بود )، میوه نیورده ، تخمه نیاورده آدامس اورده ، ناهار هم که بعله همه میدونستن مهمونه مامان فریده ایم . اون خانم تو ماشین رو خودم بهش گفتم که اونم با ما هم دردی کرد و گفت منم نیاوردم . ولی بقیه از کجا فهمیدن نمیدونم ( ولی جون خودم دست پخت مامان فریده حرف نداره . میدونی می خوام چی کار کنم از این به بعد غذامو با غذای مامان فریده عوض کنم . بعد دیدم خوب مامانمه سفره مون یکیه نیاز نیست عوض کنی ).
حالا براتون بگم تونل برفی چه جور جاییه خوب باید براتون بگم که تونل برفی یه تونلیه که برفیه . فهمیدین که چی میگم . میدونستم که باهوشید .
وسطهای تونل بودم که مامان فریده اینها رفتن بالای تونل من دیدم پایینش جذاب تره به خودم گفتم بالای تونل که همش برفه، افتادن هم تو کارش نیست، مامان هم با بچه هاست پس من از توی تونل میرم بعد آخرش همدیگه رو می بینیم . مامان هم از بالا گفت ما از بالا میریم بعد برمیگردیم .
بعد فهمیدم که اینو نگفته گفته که ما برمیگردیم . خب معلومه چی شد من رفتم آخرش دیدم کسی نیست از دو نفر پرسیدم دیدیتشون گفتن نه . حتما جلو هستن . پیش خودم گفتم عجب مامان بی فکری ، همینطور میذاره میره جلو ، منم رفتم جلو یعنی از خط مقدم گذشتم ، دو سه نفر هم اون ته تها پیدا کردم و چون نه از مامانی خبر بود نه از بچه ای برگشتم .
از اون بالا جارو میکردم و میاومدم پایین چون خیلی وقت بود که از زمان برگشتمون گذشته بود به هر که میرسیدم راهیش میکردم که پاشو وقت تمومه . تو برگشت یکی از بچه هایی که بلندش کرده بودم ( من میگم بچه و گرنه این بچه ها همه بالای 30 سال سن دارن ) سر خرد و با اونجاش نشست رو یه قلوه سنگ گنده ، بد بختی هر چی ازش میپرسیدی کجات اوف شده . روش نمیکرد بگه ! شده بود 20 سوالی ما همه جا رو پرسیدیم تا فهمیدیم بعله اونجای خانم درد میکنه . یک کم اونجا معطل کردیم و یک کم هم مالشش دادیم .
ساکت شین ببینم بی ادبها . من که مالش ندادم دوستش مالش داد من سرم تو کوله بود تا یه قرص ضد دردی چیزی پیدا کنم . یه قرصهای عجیب غریبی بود که نمیدونستم به چه دردی می خوره .
پروپرانولول، فروس سولفات ، پوویدون آیداین ، کلردیازپوکساید ، سرما خوردگی ولی دیکلوفناک و هیوسین و این چیزها که من میشناسم نبود .
اومدیم پایین تر تا رسیدم به برو بچ خودمون که مشغول برف بازی بودن من رو هم بی نصیب نذاشتن . پایین که اومدیم مامان فریده پوستمونو کند . راست میگفت 50 دقیقه تاخیر داشتیم و به ازا هر دقیقه یه چوب زد کف دستمون ولی انصافا ارزش داشت ارزش تمام کتک خوردنها و ضایع شدنها رو داشت به مامان حق میدم چون جمع و جور کردن اینهمه بچه سرکش کار آسونی نیست در ثانی اگه مامان اونجوری برخورد نمیکرد همه اونها که معطلشون کرده بودیم شاکی میشدن و پوست از کله ما میکندن پس مامان به صلاحمون کار کرد که به تنبیه ما قناعت کرد .
برو بچ هم میگفتن همش تقصیر آرش بود . منم قبول داشتم چون باید با اردنگی و کتک از اون بالا میکشوندمشون پایین نه اینکه با اونها هم آوا بشم . ولی دلم نیومد . دلم نیومد برف بازی رو ول کنم و اونها رو بکشونم پایین خب جوونن دیگه اینجا شوخی نکنن کجا شوخی کنن . یه جایی بلاخره باید تخلیه کنن .
تو محل اتراق چند تا خونواده هم بود خیلی هم راحت و ریلکس بودن یه لحظه فکر کردم اینجا خااا رجه .
عکس زیر رو ببینید .
تازه اینجا بود که فهمیدم واسه چی برای شلوار مردونه یه توری از تو درست میکنن . بعد اینجا بود که به خودم گفتم به نظرت عکاس این عکس چقدر زوم کرده شاید هم بچه خوبی بوده بیشتر زوم نکرده .
تو راه برگشت یه آینه پیدا کردم و تازه اونوقت بود که فهمیدم من شونه همراه خودم نیاوردم و از اون بد تر اینکه محض رضای خدا دو تار از موهای باقیمونده رو سرم در یک راستا قرار نداشتن . تازه میفهمیدم اون دو تا خانم چرا وقتی منو دیدن زدن زیر خنده . دیگه روم نمیکرد سوار مینی بوس شم ولی به خودم گفتم فرض کن هنوز خودتو تو آینه ندیدی .پس سوار شو . ای خدا ببین از دست این کامبیز من چه ها باید بکشم . میدونی الان اگه کامبیز اینجا بود چی میگفت . برای ضایع کردن منم که شده میگفت می خواستی نری . دفعه دیگه شونه هم ببر تا اینهمه غر نزنی . ناهار هم یادت نره وگرنه باید گشنگی بکشی ، در ضمن تو به چه جراتی به مامان من میگی مامان فریده . دفعه آخرت باشه .
پیوست1 : از آجی خوبم بابت دعوت به این برنامه کوهپیمایی تشکر .
پیوست2 : از آجی کوچولو بابت دل نگرانیها معذرت.
پیوست3 : از مامان فریده برای غذای عالی ممنون همینطور دوغ خوشمزه اش با مزه کیوی .
پیوست4 : کامبیز جان از دستت رفت .
خدایا دستم به دامنت .
همه جا میگن صلح . همه جا می گن جنگ نه ! ولی من میگم جنگ آری . من به جنگ رای میدم . باید جنگید و مردانه جنگید باید خون داد تا شرف و افتخار و ارزش واقعی تو بدست بیاری . باید جنگید نباید ایستاد و نباید نگریست باید جنگید.
باید از اونچه که داری دفاع کنی و برای اونچه که میخوایی باید بجنگی . پس من رای به جنگ میدم . شرافت شعار نیست شخصیت ، وقار و بردگی و بیگاری شعار نیستند . همه شون حقیقی اند .
شاید دستم خالی باشه . شاید بی کس وتنها باشم . و شاید بی پناه ولی خدا هست و من بهش ایمان دارم و میدونم که یه جایی یه چیزی برا من گذاشته و الان که منو به جنگیدن میطلبونه در واقع از من می خواد که به اون چیز که نمیدونم چیه برسم . پس خدایا ازت ممنونم . چون میدونم حتی اگه شکست هم بخورم این تویی که صلاح رو در پیروزی من ندیدی .
خداوندا من به اراده خودم و به ندای تو مبارزه میکنم .تقدیر هر چه باشد پذیرایم . چون میدونم که تو غیر از صلاح من نمیخوایی و همیشه پشت و همراه من خواهی بود پس با اتکا به تو ونه هیچ چیز دیگری پا در راهی می گذارم که هیچ از آن نمیدانم .
خداوندا یاریم کن .
با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند
اولش باید پی خواب دم صبح رو به تنت بمالی . دومش مث خانمهای باعرضه یا شایدم مث آقایون با عرضه کوله پشتی تو ببندی . ( چون تا حالا خانمی رو ندیدم که یه کوله پشتی قشنگ ببنده که همه چیز توش پیدا بشه وزنش هم کم باشه . یه روز که خواهرم کولی رو بسته بود و رفتیم کوه اونجا که رسیدیم فهمیدیم تاید و ریکا داریم ولی استکان و لیوان نداریم ) .
این سری خودم کوله رو بستم البته دم صبح و این کار باعث تاخیرم شد . تازه تو راه بود که فهمیدم نون با خودم نبردم . یک کم که جلوتر رفتیم یادم اومد که آب هم با خودم نیاوردم . اصلا کی گفته از من مرد با عرضه در میاد .
قرارمون مرکز شهره . و اونهایی که باید بیان میان . و آغاز حرکت هدف ما این کوه کپرگه که عکسش تو زیر هست .
با صدای بلند می خونم می خواییم بریم کوه ، می خواییم بریم کوه . (نا گفته نمونه تو دلم با صدای بلند می خوندم چه میدونم بلاخره یک کمی سن و سالی از من گذشته و باید مث آقایون متشخص رفتار کنم ) . اونقدر تو پوست خودم دارم میترکم که وقتی یه مینی بوس از دور پیدا شد و خواستیم سوار شیم مث قحطی زده های دم سلف دانشگاه پاک یادمون رفت که خانمها مقدم ترند . به گمونم بد جوری هم بهشون برخورد بلاخره هر چی باشه یه عمری عزت و احترامشون گذاشتیم حالا یکهو پریدیم تو مینی بوس . (همینجا رو داشته باشید تا یکی از قضایای خودم رو براتون بگم . از قضایای آرشمیدس اینه که اگه جونتو دوست داری پس خانمها مقدم ترند . استدلالش اینه که شاید اون طرف در با اسلحه ای، چیزی در کمینت بودن و می خواستن بکشنت ، اونوقت تو زرنگی کردی و با کلکه خانمها مقدم ترند و گفتن جملات : به جان شما امکان نداره و من نمیتونم این بی احترامی بزرگ رو نسبت به شما انجام بدم و دو سه تا از این دست جملات که هر کدوم قابلیت اینو داره که 10 سانت به گوشهای طرف اضافه کنه . از در رد نمیشی و به این ترتیب جونتو نجات میدی . البته فراموش نکن که تیکه اول قضیه رو همیشه تو دلت بگو) .
در راه با این مناظر رو برو میشدیم .
باور کن آدم چقدر میتونه احمق باشه که به جای تماشای این مناظر وایسه سر چهار راه یا در دکون باباش که مثلا هر روز به تیکه خوشگل ببینه .
ناگفته نمونه که آمار روزی یکی مربوط به شهر های اطرافه اینجا هر دقیقه میتونی امیدوار باشی که یکی میبینی . ولی هیچی ارزش این مناظر رو نداره .
اینجا ( تصویر زیر ) که رسیدیم من پشت سر همه میرفتم . ( احساس مسئولیت و این حرفها دیگه ).
کامبیز رو صدا زدم که بیا با هم بریم برگشت گفت من خوشم نمیاد این آخر باشم گفتم چرا . گفت آخه هر کس که نفخ داره میاد این آخر حرکت میکنه برای حفظ آبرو . منم شدم این شکلی ![]()
از گفتن جزئیات و شیطنت بچه ها میگذرم . خلاصه میکنم که رفتیمو لب رود نشستیمو حال کردیمو گل گفتیمو از گل بهتر شنیدیمو صبحونه خوردیمو میوه نوش جان کردیمو چایی درست کردیمو من هر چی اس ام اس به کامبیز دادم هیچ کدوم مجوز پخش نگرفتو بعدش خوردیمشو راه برگشت رو پیش گرفتیم .
راه برگشت خنکی صبح رو نداشت ولی داداشت که من باشم بی ضد آفتاب و عینک دودی
و کلاه و پیرهن یقه دار کوه نمیره ( حالا آب یادم رفته دیگه اذیت نکنید
) .
توی برگشت دیدم کامبیز داره یواش میکنه کم کم افتاد عقب بعد کلا وایساد منو میگی مشاالله با استعداد شستم خبر دار شد ... گفتم چرا وایسادی گفت زیر سایه ام الان میام . یکهو دیدم پاک غیب شد . تازه فهمیدم برای صدا دارش اینجوری عمل میکنن . منم نامردی نکردم داد زدم پس کامبیز کو . که سر و کله ش پیدا شد بیچاره بد جوری نفس نفس میزد .
گفتم : کجا بودی .
_ داشتم تخمه میشکستم .
_ معلومه خیلی سفت بوده که اینهمه بهت فشار اومده . پاک از نفس انداختتت .
_ نه بابا دویدم .
پیش خودم گفتم آره جون خودته ، این جور که تو نفس میزنی بایدم اینقدر فاصله میگرفتی .
و اون روزی که از اراک برمیگشتم همسفرم یه قاضی دادگاه تو قم بود کلی از مردم قم و حکومت و این حرفها گله داشت اولین چیزی که گفت این بود قلعه حیوانات رو خوندی.منم داغ دلم تازه شد .
و یک روز که خونه یکی از اقوام مهمون بودیم و چشمم به کتاب افتاد فرصت رو غنیمت شمردم و بی خیال همه شدم و نشستم به خوندن ولی چون فرصت کم بود و کتاب رو هم نمیتونستم امانت بگیرم تیکه تیکه خوندمش .
حالا نمیدونم چرا نخریدمش شاید فکر میکردم از اینترنت برش میدارم . ولی لذت کتاب بدست گرفتن و ساعتها با کتاب همراه شدن حس غریبیه که نمیشه به راحتی با چیزی عوضش کرد .
جلو تر که رفتم به یک کتاب فروشی که یکی از دوستان قدیم پدرم بود و نیمی از کتابهای خونه ما از اونجا خریداری شده بود رسیدم . رفتم تو و سلامی و علیکی و ... کتاب رو برام اورد
چهار پنج هزار تومن آماده کرده بودم که گفت 950 تومن . خیلی عالیه این که بتونی با 950 تومن یک گنج رو به خونه ببری .
شازده کوچولو رو که تمامی آدمها رو برده بود زیر یه سوال بزرگ که نخوندید . حداقل قلعه حیوانات رو بخونید .حتما بخونیدش تا درک کنید که

بعضی اوقات گنجینه هایی کنار خیابون افتاده که هیچ کس اعتنایی بهش نمیکنه .
شاید زمانی پیش بیاد که بخوام به یک نفر بگم چرا این نقاشی کشیده شده .
احتمالا اون روز میگم که این انسان سر از خاک بیرون اورده یا دراز کشیده .
اونروز حتما میگم که چرا هم می خنده و هم گریه میکنه .
چرا هم جوونه و هم پیره و چرا اونقدر خوشگله . و اون موجها ی خاک داره چی میگه . شاید اصلا جای اون انسان توی این تصویر اینجا نیست .
یک روز حتما میگم که چرا اون تپه ها شبیه سینه است و اون رودخونه دو رنگ که از بین سینه ها جاری شده می خواد چی بگه .
کاش اون روز بیاد که بگم به کجای اون دور دست خیره شده دور دستی که خیلی نزدیکه .
و اون خورشید سیاه همون جا پشت اون کوه ها که یک گرد باد داره میاد طرفش .
اون گوی آره اون خورشیده ولی چرا همه سایه ها به طرف خورشیدن مگه نباید سایه ها از خورشید فراری باشن .
و چرا اون کوه ها مثل دو تا دژ محکم با اون صورت خشن اونجا هستن . راستی چقدر طول میکشه از اون کوهها رد شد .
و ابرهایی که در آسمان سینه ام پرواز میکنند از همه نوع . گاه نماد باران اند و گاه آسمان آبی .
و آن گرد باد و آن خورشید .
میدونی اون روز که اینو کشیدم می خواستم چی بکشم . عکسی از درون . و شاید از درون خودم شروع کردم .
ما آدما موجودات عجيبي هستيم تا از هم دوريم توي فکر وخيالمون حرفها داريم که واسه هم بزنيم مخصوصا شبهاکه احساسات آدم به اوج خودش مي رسه حالا تصورش رو بکن يک کم هم فقط يک کم دلت براش تنگ شده باشه اون وقته که ديگه نمي توني جلوي خودتو بگيري راست ميري تو رختخواب واز پنجره به آسمون نگاه ميکني يه ماه گنده تو آسمون ميبيني يک کم اون طرفتر ستاره شبهاي تنهايي تو مي بيني که داره نگات ميکنه ديگه دلت طاقت نمياره کم کم يک قطره اشک توي چشمات حلقه مي زنه و راه خودشو از گوشه چشمت پيدا ميکنه واز روي گونه ات رد ميشه بعد يک جا متوقف ميشه و کم کم بزرگ ميشه وهر بار که بزرگتر ميشه کنترلش سختتر ميشه تااين که اونقدر سنگين ميشه که ديگه قابل کنترل نيست ولي باز هم به رشد خودش ادامه ميده تا اينکه از همون بالا سقوط ميکنه وبا شتابي به بزرگي سقوط يک ... به زمين ميخوره وتوي خاک جذب ميشه و ما اصلا بهش توجه نمي کنيم
يک جور احساس سبکي بهت دست ميده اونموقع است که کوله بار حرفهايي که دوست داريم بهش بزنيم سر باز مي کنند وبا ستاره ت شروع به حرف زدن ميکني يکهو صداي ساعت نظرت رو به خودش جلب ميکنه يادت مي افته
که فردا صبح زود بايد بري مدرسه البته دير رفتن ديگه برات عادت شده واصلا برات مهم نيست که معلمت اينبار چطور مسخرت کنه سر کلاس هم که چيزي ياد نمي گيري با خودت ميگي بزار دير برسم ولي نه بايد به موقع سر کلاس حاضر باشي چون اونهم مياد سر کلاس. چشماتو ميبندي و مي خوابي تا صبح چند بار از خواب بيدار ميشي ودوباره به خواب ميري صبح زود با صداي يکنواخت ساعت از خواب بيدار ميشي و ناشتا ميري مدرسه توي راه اونقدر فکر و خيال ميکني که نمي فهمي چطور به مدرسه رسيدي و رفتي سر کلاس يکهو به خودت ميايي نگاهي به دور وبرت مياندازيو چشمات به دنبالش مي گرده ولي هنوز سر کلاس نيومده معلمت مياد سر کلاس و شروع به درس دادن مي کنه و تو تمام مدت چشمات به درخشک شده کم کم دلت شور مي افته وهر لحظه دل شوره ات بيشترميشه اون وقت فکر ميکني اگر اون نباشه چطور مي خواي زندگي کني زندگي بدون اون برات مثل مرگ مي مونه
با خودت مي گي اگه اتفاقي براش افتاده باشه من خودمو مي کشم توي همين موقعهاست که صداي زنگ تفريح بلند ميشه از کلاس ميري بيرون يک لحظه تو حياط مي بينيش ميري طرفش تمام تنت داره ميلرزه بهش ميرسي با خجالت سلام ميکني طرف يک نگاهي بهت مياندازه وسرش رو مياندازه اون طرف وميره و اين همون لحظه ايه که عشقت با تمام عظمتش سقوط مي کنه و با شتابي به بزرگي سقوط يک قطره اشک به زمين مي خوره و توي خاک جذب ميشه.
پیوست : فکر میکنید تصور ذهنی کسی که این عکس رو کشیده چیه ؟ ممنون که نظرتون رو میگید .
شنیده بودم یک ساله که ترک کرده ، از شنیدنش کلی خوشحال شدم.
****
دیگه هوا تاریک شده بود ، بادی که روی برفها میوزید سوز عجیبی داشت انگار در مرثیه ای می نواخت که مرا به سوی خود می خواند .نزدیکیهای کوچه که رسیدم یک سیاهی نظرمو جلب کرد حس کنجکاوی هم امونم رو بریده بود با یک دلهره خاصی به طرف سیاهی رفتم .
خواهرش بود . گفتم چی شده اتفاقی افتاده ؟
فقط گفت : تو رو خدا پیداش کنید .فکر کنم دوباره .
و گریه امونش نداد . تحمل دیدن گریه هاشو نداشتم . دلم می خواست پیداش کنم و گردنش رو میون دو تا دستم بگیرم و تا میتونم فشار بدم . هر جا ممکن بود سر زدم ولی ...
یک لحظه گفتم نکنه رفته قبرستون خودمو به سرعت به قبرستون رسوندم . وحشتی سراپامو گرفته بود و داستانهای کودکی جلو چشمم رژه میرفت . هر جا میرفتم نبود . رسیده بودم ته قبرستون اینجا دیگه هیچی نبود تاریک تاریک فقط نور خفیفی از دستشویی قبرستون به چشم می خورد بی اختیار به طرف نور رفتم .
هر چی صدا زدم کسی جواب نداد به سختی در دستشویی رو باز کردم ، دستشویی متعفن تر از هر زمانی بود ، گوشه دستشویی چمباتمه زده بود ، منو که دید به خنده افتاد . اونقدر داغ بودم که اگه سرمای پیرامون نبود حتما میکشتمش .
بخند بخند بایدم بخندی
این بو رو حس میکنی
خوب بو بکش
آره همین بو
میدونی چیه بوی لجن ،بوی آشغال ، بوی تو
بوی تو آدم احساساتی آدم بزدل آدم رذل آدم بی جربزه آدم شکست خورده آدم معتاد آدم بی همه چیز
بوی آدمی که نتونسته جلوی خودش وایسه
بوی آدمی که برای لحظاتی قدرت تحمل نداشته
بوی ادمی که اونقدر جربزه نداشته که به خودش بگه نه
میدونی فکر میکنم چی هستی
یک گنداب ،یک لجنزار ، یک لاشه متعفن ،
تو یک مرده ای یک مرده که اونقدر تو لجن فرو رفتی که خدا هم درت نمیاره
اخه تو خجالت نکشیدی ، تو نگفتی من یک انسانم
با این کارت همه چیزتو بردی زیر سوال اول از همه خودتو موجودیتتو ، انسان بودنتو ،
تو چطور اسم خودتو گذاشتی مرد
مردی که نتونه جلوی خودش وایسه مرد نیست
مردی که در برابر خودش زانو بزنه مرد نیست
مردی که مرگش رو برای خودش به ارمغان بیاره مرد نیست
مردی که مرد نباشه مرد نیست
به چی دلتو خوش کردی به این که از دستش راحت شدی
نه خاک بر سر دو سه روز دیگه میاد سر وقتت اونوقت میخوای چی کار کنی
اونوقتم میخوای بزدلی تو نشون بدی
اونوقتم میخوای خودتو مثل یک حیوون خوار و ذلیل کنی
اونوقتم میخوای تسلیم بشی
این همه جون بکن
این همه بدبختی بکش
این همه زجر بکش خودتو خوار کن خفیف کن
این همه اشک بریز زاری کن التماس کن
این همه بگو یا غیاث المستغیصین
این همه جلو خودتو گرفتی
حالا با یک لحظه یک خواهش یک عطش به خاطر فقط دقیقه ای همه چیز رو به باد دادی
با خودت چی کار کردی
از خودت چی گذاشتی حرف بزن چی گذاشتی
چی گذاشتی که فردا بتونی سرتو بلند کنی بگی این منم
چی گذاشتی که فردا دلت باش خوش باشه
چی گذاشتی که بهش غرور کنی
اونجوری ساکت وای نایس جوابمو بده
ذل زده تو نگاه من
حداقل یک بهونه کوچیک بیار که چرا این کارو میکنی
بیچاره تو آیندت میخوای چی کار کنی
وقتی الان نتونی ... فردا میخوای چی کار کنی
فردا می خوای بهش چی بگی
بگی من این بودم
بگی من این کردم
به چه رویی میخوای بگی
نگاه من کن
اونجوری سرتو انداختی پایین که مثلا چی بگی
لابد دوباره میخوای بگی شرمنده ام
دوباره میخوای بگی ببخشید
دوباره یک فرصت دیگه میخوای
دوباره گریه
دوباره التماس
حالا اگه هنوز به خودت امیدواری که خودتو میسازی
جای شکره
ولی اینو بهت بگم هر بار این امید کمتر و کمتر میشه تا اینکه یک روز هیچ امیدی برات نمیمونه
اونروز چاره ای جز مرگ نداری البته اون روز دیگه مردی کاملا ، فقط یک جسم ازت مونده که روز به روز بوی تعفنت فضای بیشتری رو به گند و کثافت میکشونه
اونروز از امروزت آشغال تری
بو بکش ،خوب بو بکش، خوشت میاد . به خاطر اینکه آشغالی ، یک کثافت بی همه چیز، فقط یک لجن مثل تو میتونه از این بو خوشش بیاد
نمی دونم فردا به چه رویی میخوای تو آینه نگاه کنی
از بوی تعفنت لذت ببر و خوش باش
دیروز برای آخرین بار دیدمش توی همونجا ، زیر یک متر خاک .
خودش میخندید و خواهرش گریه میکرد .
ببین حسن جان کلیشه ها رو هم از روی واقعیت میسازن
این قضیه واقعی بود فقط توی دو زمان متفاوت نوشته شد اول و آخرش رو دیروز نوشتم وسطش که همون مکالمه من با طرف مقابل باشه رو همون روزی که توی لجن دیدمش و دیروز هم به خاطر حس اونموقع من که توی نوشته بود تغییرش ندادم همون جوری گذاشتمش . نمیدونم ولی من تمام اون حرفها رو بش زدم البته شاید با لحنی دیگه .
| تبليغات | X | |
![]() | ||