| |
| مناجات با خدا خدایا کبوتر دلم هر دم پرواز میکند . به هر دری سر میزند . و بر سر هر کوهی می نشیند . گاه بر سر چمن خیس دل خود را به دست خنکای باد می سپارد و گاه دل به افتاب داغ و سوزان کویر خشک می دهد .گاه به بلندترین کوه می رود و به امید سلامی به خورشید چشم به اسمان ابی می دوزد . شب هنگام به تاریکترین مغاک پناه می برد و به امید سوختن تکه ای از پر و بالش به بهای گرانبهاترین ذره وجودش به تاریکترین لحظه های ممکن خیره می شود . وهر دم نامید تر از قبل به لانه سرد و حالی حود برمی گردد . با هر بارانی اشکهای گرمش بر کف لانه می ریزید و هر روز به انتظار می نشیند . خدایا چه کنم که کبوتر دلم نازک است . راه را نمی شناسد . به هر تاریک و روشنایی اغوا می شود . دلش را به هر ابی می سپارد بر لب هر چشمه ای به امید سیراب شدن می نشیند ودر پایان تشنه تر از قبل شب هنگام با تنی خسته برمی گردد تا در حلوت خانه بر غربت خود بنالد . تا با خود مثل هر شب و هر روز فکر کند خدایا من ناتوان و درمانده در کجای این بارگاه پهناورت قرار گرفته ام . عشق من اگر بار امانت اسمان را بر دوشم وغم هجرانت بر دل کوچکم نهادی یا تحمل هجرم ده یا شوق وصل . وقتی باران می بارد به حال اسمان غبطه می خورم و با تابش هر اشعه خورشید چشمهایم خیس می شوند با هر بادی دل کوچکم می لرزد که مبادا در فراق و حسرت یار دل به هر بادی و یاری ببندم تا در کوی و برزن و بازاری کوس رسواییش به عرشت برسد . به یاد ناتوانیم حسرت بر دل و اشک بر چشمانم حلقه می بندد. دوست دارم لباس که حجاب تن است از تن برکنم و در افتاب داغ تنم را بشویم شاید که لایق شوم . با ذره ای از روحم چه کنم که هر چه بلندتر می پرد کوتاه ترپرواز می کند . پشت هر دری دری بسته می یابد و در تاریکترین مغاک ممکن فرو می رود و با هر غور و غوطه ای به ناتوانی و نادانی اش بیش از پیش پی می برد و ناامیدتر و خسته تر به روبرو خیره می شود .دانسته است که عشق تاوانی سنگین دارد و سرانجام عاشقی وصل و در تمامیت بی انجامی . دانسته است که عشق یعنی بهای سنگین و وصل و تمامیت اما ته دلش نور خورشید و استواری کوه و یکدستی کویر را نیز به عاریه دارد که با همین عاریه هایش به امید گوشه چشمی از عشق نشسته و هر لحظه نوشدارویش را می طلبد . |
|
| Added
on Aug. 31 2008 |